نگارههای آخر در آخرین ساعت

حالا دقیقا 2ساعت مانده تا برگردم به اردکان، یک هفتهای مشهد بود،م اما دست و دلم به نوشتن نرفت. حالا هم تقریبا دارم به زورم می نویسم؛
خ) دم آمدن فرمانده خیره شد توی چشمم و گفت: «ظهر جمعه باید اینجا باشی... فقط ظهر جمعه. باز نری شنبه صبح بیایی» خوب فهمیدم این را به این خاطر فقط به من گفت که توی مرخصی های 2ساعته شهری هم 2ساعت دیر برمیگشتم. حالا ظهر جمعه است و من تازه میخواهم حرکت کنم؛ 14 ساعت تا اردکان.
د) حالا فهمیدم همانقدر که پادگان خاطره دارد، اینجا هم دارد؛ چند شب پیش ماشین حاج آقا را برداشتم رفتم حوزه هنری نمایش ببینم، ماشین را کوچه بغلی پارک کردم و داخل شدم، نمایش که تمام شد وقتی آمدم بیرون گلاب به رویتان یادم رفت با ماشین آمدهام سوار تاکسی شدم برگشتم خانه، نکته جالب اینکه در طول مدت برگشتنم توی تاکسی مدام داشتم با سوئیچ این ماشین ور می رفتم اما هیچ وقت برایم سوال پیش نیامد که این دست من چه کار میکند. نکته جالبتر اینکه به محض اینکه رسیدم مغازه، سوئیچ ها را تحویل پدر دادم و بابت اینکه ماشین را داده بود تشکر کردم! توضیح اینکه شب رفتم ماشین را از تقی آباد آوردم!
م) به کلی از کارهایم در این یک هفته رسیدم و به بیشترشان هم نه، مهم تجدید دیدار بود که حاصل شد. اما نمی دانم چرا همیشه کارهایم را می گذارم برای دقیقه 90، الان که ساعت 2 و نیم شده من تازه از حمام در آمدهام با یک عدد کله کچلتر از قبل، بیش از هزار و یک کار دیگر هم روی زمین ماند و نتوانستم انجام دهم. ان شاءالله وقتی برگشتم؛ 17 دی ماه.
ت) از چند نفر باید عذرخواهی کنم؛ اول از آن 188نفری که در نبود من با موبایلم تماس گرفتند و من نتوانستم جواب دهم، دوم از آن 93نفری که برایم پیامک فرستاده بودند و باز من نتوانستم پاسخ دهم و سوم از شما که مجبور شدید این پست مزخرف که مفهومش فقط اعلام زندگانی بود را بخوانید، خیلی عجله ای شد، ببخشید.
بالایی منم؟!!

14روز است غیر از سرباز(پسر) هیچ کسی را ندیدهام و غیر از رنگ خاک هیچ رنگی را. حالا هم اصلا نمیتوانید تصور کنید وقتی به یک سرباز مرخصی میدهند چه کیفی میکند! نه؛ اصلا امکان ندارد بتوانید تصور کنید. اما من برایتان توضیح میدهم؛ درست مثل کیفی که یک خر میکند وقتی از طویله آزادش میکنید تا کمی برای خودش ول بگردد، حتی برای همین 2 ساعت!
تصاویر منتشرنشده از سرباز رشید اسلام «م.ح»!

الف) حالا كه شما داريد اين مطالب را ميخوانيد قطعا من اردكان يزد، سربازيام. خر شدم... دفترچهام را مثل اين بچه مثبتها سر موقع رفتم فرستادم حالا 18/8/88 بايد به خدمت مقدس اعزام شوم که شدم. تازه اوج كارهايم است، واي خدا! چقدر كارهايم روي زمين مانده؛ الان كه فكر ميكنم من قطعا 3روز بدون موبايلم ميميرم! موبايل، اينترنت، روزنامه... حتما اختلالات رواني سراغم را ميگيرد. اصلا ميدانيد چيست؟ لعنت به خدمتي كه بخواهد زوركي باشد!
ب) دوست ندارم درباره عقايد سياسيام چيزي بنويسم، وبلاگم از جاهايي كه انتظارش نميرود چك ميشود اصلا انگار خفقان شده، به گوش پدرم رساندهاند؛ بنده خدا برايش اس ام اس فارسي ميزنم بلد نيست بخواند، بعد ازم ميرسد: «مسعود! اين وبلاگ چي هست كه تو داري؟» خب خدا خيرش بدهد هركسي را که به اين بابا گفته من وبلاگ دارم و باقي قضايا كه از ريز نوشتههايم برايش توضيح داده. شعر بلد نيستم وگرنه اينجا يكي از آن شعرهاي روشنفكرانه ميطلبيد درباره خفقان و «دهانت را ميبويند» و از اين جور حرفها!

ج) تلفنهاي غريبه عذابم ميدهد، اصلا پشتم ميلرزد وقتي از اين شمارهها روي گوشيام ميافتد، اين فقط در تلفنهاي غريبه خلاصه نميشود آشناياني كه سال ميآيد و ميرود و تماس نميگيرند هم بينشان هست، يا كسي پولي قرض ميخواهد، يا ميخواهد مطلبي برايش بنويسم در شهرآرا يا ميگويد «كي بيكاري ببينمت؟» واقعا ديدن من چه خاصيتي دارد، آنقدر در رودبايستي همين آدمها ماندهام كه اگر كارهايي كه به ملت از روي رودربايستي قول دادهام را روي كاغذ رديف كنم حداقل يك دفتر 40برگ خواهد شد. اه... تا كي وقتي تلفن غريبه ميافتد الكي آرام صحبت كنم و دروغكي بگويم «من توي جلسهام بذار بعدا بهت ميزنگم»؟!
د) روز قبل از اعزام با بر و بچ رفتیم تفریح (همه مرد بودند، به خدا!)، حاصلش همانی شده که میبینید؛ سرخوش بودم. شده بودم مدل عکاسی. کلا عکس گرفتن را دوست دارم اما در عکس افتادن را اصلا! به هیچ وجه خوش عکس نیستم، اینها هم که میبینید شانسی یک چیزهایی درآمده. به گمانم پست بعدی عکسهایی باشد با لباس سربازی!
هـ) نمونه عکس اصلی پست را (البته به طور کامل) قاب کردهام و الان روی میزم است در شهرآرا! حداقل من که میروم زیر پرچم نظام خدمت کنم همکارانم از وجود نازنینم بیبهره نمانند. وقتی خودم آنجا بودم که پشت سرم حرف میزدند، حالا عکسم را گذاشتهام تا مدافعم باشد!

و) امیر قویدل مرد؛ امان از این احسان که با یک اس ام اس حالم را خراب کرد، اما واقعا مرد. خدا بیامرزدش، آمده بود مشهد رفتم دیدنش در هتل هما، مصاحبه هم کردم. همین روزها در جام جم بخوانیدش.
ز) برای بار اول است که عکسم را میگذارم، از زوایای مختلف هم گذاشتهام که خوب نگاه کنید؛ ببینید من شبیه ضدانقلابهایم؟! شبیه آنهایی که وجودشان برای این مملکت خطرناک است؟!! ...امان از کوته فکران تنگ نظر!

1) روایت اول؛ نیمروی 141هزار و 900 تومانی
برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچهاش هم کنارش نشسته بود) نگاهی کرد و گفت «معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید!» حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعتهای 7 بود رسیدیم خانه، جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.
تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم به سرعت رفت فرودگاه پولش را دادم اما وای... گفتند «شرمنده برگردید که گیت بسته شده...» و من برگشتم!
سوار تاکسی شده بودم که برگردم، راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «میدونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یه خورده گرونتره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من میده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم میده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800 تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!
حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید.
خوب دقت کنید اگر هوس نیمرو نمی کردم و این شکم لعنتی را نگه می داشتم الان 141هزار و 900تومان ضرر نمی کردم!!!

2) روایت دوم؛ کل کل و ضرر 141هزار و 900 تومانی
برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچهاش هم کنارش نشسته بود) نگاهی کرد و گفت معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید! حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعتهای 7 بود رسدیم خانه، جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.
تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم، نزدیک فرودگاه شدم که اس ام اس بازیهایم با یکی از دوستانم در تهران به اوج خودش رسیده بود، او میگفت که من بی معرفت شدهام و تهران سراغش نرفتهام و من گفتم و در حقیقت نوشتم «خب الان بلیطم رو کنسل می کنم و بر میگردم» طفلی که فکر نمی کرد من آنقدر خر باشم و نوشت «هرکی این کار رو نکنه...» رسیدم فرودگاه، هنوز یک ربع مانده بود به پرواز، رفتم بلیط فروشی و گفتم «اینو کنسلش کنید لطفا» مرد تعجب کرد و گفت «تو این بی بلیطی کنسلی مشهد؟» گفتم «آره، تهران واسم کاری پیش اومده.» بلیطم رو کنسل کردم و سوار ماشین شدم که برگردم راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «میدونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یک خورده گرونتره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من میده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم میده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800 تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!
حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید. اینها همه ضرر یک کل کل هیجانانگیز بود که خیلی حال داد!
فردا خودم را به آن بنده خدا نشان دادم، اول شوکه شد و فکر کرد الکی گفتم که بلیط داشتم اما من فکر اینجا هم کرده بودم و کپی بلیط کنسل شده را نشانش دادم تا پوزش به خاک مالیده شود که شد! واقعا فکر نمیکرد انقدر خر باشم ولی بودم!
پ.ن1) اجازه ندهید من بگویم کدام روایت صحیح است؛ خودتان حدس بزنید و البته بگذارید کسانی که درگیر ماجرا شدند برداشت خودشان را داشته باشند!
پ.ن2) در تهران اتفاقات دیگری هم افتاد که واقعا از حوصله این متن خارج بود، پست بعدی؛ «دروغ بزرگ فارس» و چند تا ماجرای دیگر را می نویسم.
پ.ن3) منظور از استاد در این متن «استاد علیرضا عطاریانی» است.
پ.ن4)واقعا قرار نیست کسی به فکر این بازار سیاه وحشتناک باشد؟ بنده خدا اصلا اینکاره بود، میگفت مشتری دائم دارم تو این شلوغی ها!
نظرات من درباره ولايت فقيه، نماز ميت، نماز جمعه و آقاي احمدي نژاد

گشتيم دنبال پارتي براي اينكه اين سربازي لامسب را مشهد بيفتم، گفتند بايد مصاحبه بدهي، جالب بود؛ تا به حال براي سربازي ديگر مصاحبه نداشتيم، اما خيالي نبود اينهمه با ملت مصاحبه كرديم حالا يكي با ما مصاحبه كند؛ رفتم پادگان ثامنالائمه(ع) يك آقايي با مقدار زيادي ريش جلويم نشست و شروع كرد؛
- اسلام فقهي چيست؟
فكر كردم، سرم را بالا و پايين كردم و كمي منمن... يك دفعه به سرم زد؛ «اسلامي كه مورد تاييد ولايت فقيه باشد...» طرف يك آفرين گفت و سرش را روي كاغذش خم كرد و چيزي نوشت و ادامه داد.
- نظرت درباره شخص مقام معظم رهبري چيست؟
ماندم چه بگويم، نگاه تقريبا خشمگين مرد جوان كه سرش را از روي كاغذ بلند كرد را حس كردم و با يك قيافه حق به جانب گفتم «اِ...» كه يعني اين چه سوالي است ميپرسي؟ و ادامه دادم «شما فكر ميكنيد اگر تدابير حكيمانه ايشون نبود، ملت الان در اين وضعيت به سر ميبرد؟» مرد جوان هم طبيعتا گفت «نه» و باز من پررو شدم «شما ببينيد، نه تنها در ايران كه در سراسر دنيا مثل لبنان همه از ايشون به عنوان ولي امر مسلمين جهان ياد ميكنند» مرد جوان دستي به ريشهاي انبوهش كشيد و شعفزده يك آفرين گفت و ادامه داد.
- نماز جمعه چند ركعت است؟
فكر كردم و با مراجعه به مطالعات قبلي كه داشتم گفتم «2ركعت... ركعت اول قبل از ركوع يك قنوت دارد و ركعت دوم بعد از ركوع» مرد جوان به نشانه رضايت سرش را تكان داد و پرسش هايش را ادامه داد.
- نماز ميت چند ركعت است؟
اين دفعه واقعا شوكه شدم؛ نماز ميت كه ركعت نداشت. 100تا آدم كنار هم ميايستادند و قنوت ميكردند و همان ايستاده كه نماز شروع شده بود، تمامش ميكردند. همين را گفتم؛ «يك ركعت، ايستاده!» انگار اين يكي را اشتباه جواب دادم كه بنده خدا كمي منمن كرد و رفت سراغ سوال بعدي...
- طرفدار كدام گروه سياسي هستي؟
سريع گفتم تا به حال اصلا كار سياسي نكردهام و علاقهاي هم ندارم. گفت «به هر حال به يك حزب و جناح كه تعلق خاطر داري» آمدم حرف بزنم كه سوالش را طور ديگري مطرح كرد.
- در جريانات انتخابات حق با كي بود؟
نگاهي به سوئيچهاي ماشين كه توي دستم بود انداختم و كمي فكر كردم كه مرد گفت «خب...» سرم را بالا آوردم و برايش توضيح دادم «خب معلوم است ديگر... حق با آقاي احمدينژاد بود؛ اصلا وقتي موسوي انقدر كوته فكر است كه هنوز هيچي نشده ادعاي تقلب را مطرح ميكند معلوم است كه ميخواهد يك آشوب و جنجالي درست كند» مرد به نشانه رضايت سرش را تكان داد و سوالاتش را از اين حالت خارج كرد و پرسيد:
- ميداني اگر بخواهي اينجا خدمت كني بايد آموزشيات را در اردكان يزد بگذراني و تازه هرشب روي اين دكلها نگهباني بدهي؟
گفتم نميدانستم اما الان كه گفتيد فهميدم، مشكلي نيست. مرد از جايش بلند شد، با من دست داد و گفت براي تست پزشكي و بدني تماس ميگيريم كه بياييد، آمدم خانه... خانه خودمان نه، خانه مهدي اينا!
پينوشت: خدايا منو ببخش... همين!
به خدا من خودمم!

یک ماجرایی درست روز بعد از آپ قبلی برایم اتفاق افتاد که اینجایم مانده بود بنویسمش، ولی دلم نیامد پستم را خراب کنم؛
شبی از شبهای خدا که اتفاقا لیالی قدر هم بود داشتم میرفتم سر تمرین نمایشم... کنار خیابان نشسته بودم توی ماشین ـ که استثنائا ماشین حاج آقا هم بود و از آن گرانها ـ که یکباره دیدم دختر خانمی خوش بر و رو و زیبا در را باز کرد و کنارم نشست! نگاهی به صندلی عقب انداخت که مهدی نشسته بود و گفت: «اه... شما که 2نفرید!» من که کم کم شیطان رجیم به جلدم وارد شده بود، گفتم «خب باشیم، نمیخوایم بخوریمت که، رفیقمه دیگه»
بنده خدا چیزی نگفت و نشست، اما تا اینکه نفر بعدی که برای پول برداشتن از عابر بانک پیاده شده بود وارد ماشین شد، دختر خانم فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. اما من که فکر کردم بد نیست تفریح شبانهام جور شود دنبالش رفتم ـ البته بدون مسافرانم ـ و سوارش کردم.
دختر تا نشست گفتم «اسمت چی بود؟» به حالت تعجب نگاهم کرد و گفت: «یعنی چی؟» گفتم «یعنی چی نداره دیگه! تو مگه اسم نداری؟ میخوای هو صدات کنم؟» دخترک نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت و گفت «مگه تو خودت نیستی؟» سرم را خواراندم و گفتم «والا خودمم؛ خود خودم!»
دخترک هیچی نگفت و رفتیم. کمی که حرکت کردیم گفت «منو می بری یه جای خلوت؟» استغفر الله! شب احیا و وفات حضرت علی(ع) ببرمش جای خلوت چه کارش کنم؟ بهش گفتم «واقعا الان جای خلوتی ندارم»
باز دوباره انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: «اما به خدا تو خودت نیستی!» گفتم «تو یا منو مسخره کردی یا خودت مسخرهای» دختر انگار که از حرفش پشیمان شده باشد گفت «آخه تو موهات تا کمرت بود!!!» گفتم «بشین دختر جان! من که دفعه اول تو رو میبینم تو هم همینجور! آخه موهای منو از کجا دیدی؟» باز دوباره به حرفش مصمم شد و گفت: «بابا تو عکسی که فرستادی!»
خواستم حرف بزنم که پلیس از کنارمان رد شد و دختر که انگار سابقه این جنگولک بازیها را نداشت نفس راحتی کشید و من گفتم: «آخه من کی به تو عکس دادم؟ من حتی اسم تو هم نمی دونم» گفت «اسمم؟» گفتم «خب آره دیگه مثلا اسم من مسعوده، اسم تو چیه؟» یک دفعه انگار که برق 3فاز بهش وصل کرده باشند گفت «اسم تو مسعوده؟» گفتم «خب آره» گفت «دیدی گفتم تو خودت نیستی! نگه دار» گفتم «چت شد؟» گفت «اصلا کی به تو گفت منو سوار کنی؟» گفتم «گلاب به روت من گه خوردم، اگه کسی رو سوار کردم! خودت پریدی تو ماشین» دختر کمی مظلومتر شد و گفت: «تو رو خدا نگه دار، من اشتباه کردم فکر کردم تو خودتی»
ماشین را زدم کنار و دختر پیاده شد و سریعا تلفنش را برداشت تا به آن فلک زدهای که چند دقیقه دیرتر از من رسیده بود به آنجا، بگوید که چه دسته گلی به آب داده، من هم که برای خرید سیگار دوباره به محل جنایت (محل سوار شدن دختر) برگشتم دیدم یک آقا پسری با دوستش ایستاده، همینطور که با تلفن صحبت میکند ماشین من را با انگشت نشان میدهد و فریاد میزند: «خودشه ها!»
چشمتان روز بد نبیند، با خودم گفتم اگر به جلو بروم که شاید با ماشین دنبالم کنند. برای همین گذاشتم دنده عقب و چیزی حدود 2کیلومتر با سرعت تمام همینجوری عقبکی رفتم! از شما چه پنهان اصلا گواهینامهام را هم به خاطر دست فرمان حرفهای در دنده عقب رفتن گرفتم!
خلاصه اینکه فرار کردم و خودم را به محل تمرین رساندم و دیدم بازیگرم منتظرم ایستاده، ازش پرسیدم «خوب بهم نگاه کن ببین من خودمم؟» طفلک نفهمید چه میگویم خیره شد و به من و گفت: «بعید میدونم تو خودت باشی!» اما شما باور نکنید «به خدا من خودمم!»
پ.ن1) آن کس که صندلی عقب نشسته بود البته بدش نمیآمد دخترک سوار شود فقط نمیدانم چرا وقتی سوار شد رنگش عوض شد و سرش به سمت پایین خم؟
پ.ن2) حقیقتا جای خلوت داشتم، خوبش هم داشتم... اما حیف که اسلام دست و پای ما را بسته بود! شب قدر و ...؟!
پ.ن3) انصافا من از اون پسره که منتظرش بود خوش تیپتر بودم ها! مطمئنم دخترک پشیمان شده که چنین انسان خوشتیپی (من) را از دست داده و سراغ آنها رفته!
پ.ن4) تا 2روز ذهنم مشغول بود که دخترک کجاست؟ البته تا حدودی شک ندارم که همان شب الحمد و قلهواللهش را آن 2نفر خوانده بودند!
پ.ن5) به دلیل مسائل امنیتی اسم نفر سومی که باعث فرار دخترک شد را نخواهم برد!
پ.ن6) پست بعدی بعد از اختتامیه جشنواره نمایشنامهخوانی و شاید خبرهای خوب...
لنگ مدیرعامل ابومسلم، پورنوگرافی و نهر فیروزآباد!
خوب شد دیشب به روز نکردم؛ راستش هیچ سوژهای در ذهنم نبود، الکی می خواستم دستی روی کیبورد رانده باشم، اما حالا بهتر میشود نوشت؛
1) مدیرعامل خالیبند ابومسلم برکنار شد؛ انصافا بدجور مضحکه شده بودیم ها! خودمانیم یک دیوانهتر از خودمان آمده بود و داشت همهمان را دست میانداخت، ما (روزنامه نگاران، مردم، هواداران، ورزش دوستان) هم آنچنان لنگش کردیم که حد خودش را بفهمد. اگرچه میدانم این قاسمی بیهمهچیز به این راحتیها رفتنی نیست.
2) چند وقت پیش یک چیزی در بلوار وکیلآباد شهرمان دیدم که میخواستم دربارهاش بنوسیم و یادم رفت و البته چه بهتر! چون حمید عزیزم با آن شم ادبیاتیاش کاملا حق مطلب را ادا کرده. علاوه بر اینکه توصیه می کنم حتما سری به وبلاگ حمید بزنید، احیانا برای تنبلها توضیح میدهم که بلواری که سالیان دراز در شهرما اسمش «ایرج میرزا» بود شده «جلال آلاحمد» به دلیل اینکه جناب آقای ایرجمیرزا ادبیات پورنوگرافی را رواج داده. وای که وقتی این کلمه پورنوگرافی را شنیدم چقدر خندیدم چون این «پورنو» حداقل برای من یک خاطرهای دارد ناگفتنی!
3) همه ساله در ماه رمضان جشنوارهای در مشهد برگزار میشود به نام «نمایشنامهخوانی» بانی اولیهاش هم سید حجت طباطبائی استاد عزیز خودم بود، حالا و در حالی که در پنج دوره گذشته من تماشاگر ماجرا بودم امسال به لطف جواد اشگذری عزیز عزیز کارگردانی یک متن به لنگم افتاده؛ نهر فیروزآباد یکی از قویترین متنهای استاد رحمانیان. با اعتماد به نفس خاصی قبولش کردم امیدوارم آبروی محمد رحمانیان نرود و البته آبروی خودم که بعد از 5سال دوری به تئاتر برگشتهام. گمانم این دومی مهمتر است!
4) خیلی دوست دارم کمی نوشتار این بیصاحب (وبلاگ محترم) را همگانیتر کنم تا آنها که نمیشناسندم هم بتوانند استفاده کنند؛ انشاالله از پستهای بعدی... اگر کسی لنگمان نکرد!
تجاوز، ماه رمضان و یابو سواری!

ر) جسارتا باید اعلام کنم که اصلا رابطه خوشی با ماه رمضان ندارم! نه اینکه گرسنه شوم، نه... اتفاقا عین خیالم هم نیست، اما همین که مجبور باشم کاری را انجام دهم برایم سخت است؛ اشتباه نکنید! مجبور نیستم که روزه بگیرم، اتفاقا خودم هم دوست دارم... اما اینکه در حین روزه مجبور باشم چیزی نخورم، کمی سخت مینمایاند!
م) جای شما خالی چند روز پیش رفتم جایی که بساط بزم به پا بود؛ چشمتان روز بد نبیند، این «یابو»ی زیر پای ما ترمزش نگرفت که نگرفت و به سلامتی رفتیم توی دیوار، چیز مهمی نشد فقط گلگیر تا توی لاستیک جمع شد و با کمک بچهها بیرون آمد... جوانی است و هزار دردسر!
ض) این ماجرای سخنگوی پیام هم دردسر شده؛ دوستان به جای تبریک پشت سرمان حرف میزنند؛ خب بزنند، گلاب به رویتان به جهنم! حالا دیگر به آن جملهای که اوایل وبلاگنویسی منتشر کردم بیشتر معتقد شدهام؛ «هر قدر بیشتر اوج بگیری از نگاه کسانی که روی زمین ایستادهاند، کوچکتر به نظر میآیی!» البته من اصلا اسم این عنوان «سخنگو» را اوج گرفتن نمیگذارم، اما گویا هنوز بعضیها ناراحتند از اینکه روی زمیناند!
ا) کلا چیز کردند به این اینترنتها؛ از فیسبوک بگیرید تا روزآنلاین و بالاترین؛ اما خدا را شکر چیزی داریم به نام «فیلترشکن»! اگر راه صحیح استفاده از این ابزار دوست داشتنی را بلد باشید، قطعا متوجه خواهید شد که چرا قسمتی از اینترنت(بالاترین) فیلتر است و قسمتی (خبرگزاری فارس) فیلتر نیست؛ به این خبر که احتمالا آدرس لینکش فیلتر است، توجه کنید؛ «محمد» شاهد عینی نامه کروبی! یا این یکی را بخوانید، اگر فیلتر نباشد؛ «مهدي قرباني» نوجوان 18سالهای که در كهريزك مورد تجاوز جنسي قرار گرفته، رگ خود را زد... از من نخواهید بیشتر توضیح بدهم، بروید دنبال فیلترشکن، خودتان کامل بخوانیدش!
ن) اگر این نوشتار وبلاگ را هزار بند هم کنم، باز برای نوشتن همین بند پایانی به مشکل میخورم. حالا هم با «ر- م – ض – ا» نوشتهام و فقط مانده «ن»، این یکی هم بگذارید به حساب «بهار خراسان» که همین روزها منتشر میشود.
پینوشت: این سیر تکاملی انتخاب عکس برای مطلبم هم ماجرایی شده، دقت کردهاید؟ اکثرا هم بیربط است به موضوع؛ الان هم یکی از همان اکثرا ها! اما عکسش مال خودم است.
ناخوشاحوالم!

الف) واقعا این «نوشتن» چقدر حال میدهد! مخصوصا وقتی ناراحت باشی یا دلت گرفته باشد. الان هم خودم میدانم که دارم الکی مینویسم چون واقعا نمیدانم چی بنویسم...؟ و اصلا هم نمیدانم چرا ناراحتم و دلم گرفته، شاید گذرا باشد، شاید هم طولانی. فعلا همین را میدانم که الان همینجوری الکی دستم را روی کیبورد جابهجا میکنم... نا خوش احوالم!
ب) ...
ج) ...
د) ...
پینوشت: هرچه شده باشد، شکست عشقی نخوردهام... خیالتان راحت. چون اصلا از این سوسول بازیها بلد نیستم!
روز من، سخنگوی پیام و ابطحی دوست داشتنی!

الف) نمیدانم چرا نزدیکیهای 17مرداد همه یاد ما میافتند؟ مدام دعوتنامه میآید که فلان جا تقدیر؛ تازگیها هم که سکههایی آمده شبیه بهار آزادی؛ نزدیک حرم 6 هزار و 500خرید و فروش می شود! والا خبرنگار قبلا یک ارج و قربی داشت با یک سکه 6تومانی نمیشد خریدش، اما حالا می شود؟!
ب) به پدرم میگویم: «بابا امروز روز خبرنگاره» می گوید: «مگه خبرنگارا هم روز دارند؟» من هم بی جواب نگذاشتم حرفش را. گفتم «پس یادت باشد که از امسال دیگر نه روز مردی است و نه روز پدری!» 2سال که برایش کادویی(جوراب) نخرم متوجه میشود که خبرنگار ها هم روز دارند!
ج) توی پیام اسمم را گذاشته اند؛ مدیر روابط عمومی و سخنگو!!! باور کنید پیام هم بچه بازی شده؛ من سخنگو، حامد مشاور، وحید معاون... بقیهاش را بنویسم سوت میکشید، اما با تمام این تفاسیر صبر کنید، سحر نزدیک است!
د) رازی را خواستم بگویم که تا به حال به هیچ کس نگفتهام و آن اینکه 18 آبان ماه عازم خدمت مقدس سربازی هستم، راستش دنبال بهانهام یک جوری دو درهاش کنم یا تعویق بیندازمش، عین دادگاه متهمین براندازی نرم!
هـ) الان یادم افتاد؛ گفتم یک چیزی میخواستم بنویسم و ننوشتم؟! ابطحی را دیدید به چه روزگاری انداختند؟ راستش دستم دارد می لرزد به نوشتن. ابطحی، عطریانفر و نبوی را با آن اباهت به خاک سیاه نشاندهاند، من که جای خود دارم! شما یادتان نمیآید از وقتی که عطریانفر با ماشین ضد گلوله به مجلس میرفت، یا وقتی ابطحی راهی بهارستان میشد. نه... یادتان نیست. اما امان از این سیاسیون که مردم را خر فرض کردهاند و مدام از ابطحی مصاحبه منتشر می کنند که «به زور اعتراف نکرده ام» خب مگر بنده خدا جرئت دارد بگوید کتک خورده؟ اصلا بحث هیمنجا تمام. روز خبرنگار و پیام را هم بی خیال؛ عکس اصلی مال حاجی ابطحی!
تگرگ، بهار خراسان، تابستان مشهد و مجري توانمند صدا و سيما!
ب) آنقدر صداي بارش تگرگ وحشتناك است كه فقط ميخكوب از فاصله 3متري پنجره نگاهش مي كنم و جرئت جلو رفتن ندارم. خدا هم عصباني شده... سنگهاي آسمانياش را ميفرستد روي سرمان گنده گنده. خدايا! صبر ما كمتر از اينهاست كه فكر كني بارش سنگين تگرگ در وسط تابستان را باور كنيم. حواست كه هست؟ ايمانمان را مي خواهي محكمتر كني؟ خب... محكم شد، بي خيال ديگه!
ا) جاي همه (منهاي مونثها) خالي با دوستان شهرآرايي رفتيم استخر! مي گويند انسانها را در 2جا بشناسيد؛ يا سفر يا استخر. البته اين دومي تازه كشف شده! نشان به آن نشان كه اگر قرار بود از روي لباس همهچيز آدم شناخته شود كه نميپوشاندنش!
ر) زوج رويايي من و وحيد بعد از سونامي «آرمان» كه مطبوعات مشهد را به هم ريخت (تاكيد مي كنم؛ به هم ريخت) دوباره دارد راه ميافتد با «بهار خراسان» يك ماهنامه كه اميدواريم از 15مرداد روي دكهها باشد؛ فرهنگي، ورزشي، اجتماعي، سياسي و هرچيزي كه فكرش را بكنيد. حالا باشيد و ببينيد اين زوج مذكر چه كارها كه نخواهند كرد. نه با بهار با خيلي چيزهاي ديگر!
ا) مدتي است كه شدهام مجري در مراسمهاي مختلف؛ مراسم افتتاحيه چهاردهمين دوره مسابقات فوتبال محلات مشهد، آيين افتتاح اولين دوره مسابقات فوتسال بانوان محلات مشهد و افتتاح سومين دوره مسابقات واليبال مشهد. جالب بود؛ بنده خداها انگار نميدانستند كه تا به حال اجراي رسمي نداشتهام. براي همين مراسمهاي سنگين با حضور شهردار و معاونانش را به من سپردند. مجری دیگر هم رفیقم بود. وقتی خواستم بیایم روی سن اینطور معرفيام کرد: مجری توانمند، محبوب و جوان صدا و سیما! بعضي وقتها اعتماد به نفس هم خوب چيزيه، اگر نبود نمي توانستم اجرا كنم!
ن)با سر خطهاي حروف اول «باران» (ب ـ ا ـ ر ـ ا ـ ن) 4بند نوشتهام. بند پنجم را ماندهام چي بنويسم. الآن بايد بروم سر تمرين پيام. انگار اخبار خوبي مي خواهد متصاعد شود... بر ميگردم. دارند صدا ميزنند؛ «مسعود»!
اينجا و آنجا

ا) اينجا خيلي گرم است، نه هوايش گرم باشد؛ نه! روابط گرمتر است از تهران، برخوردها گرمتر است از تهران، دوستان گرمترند از تهران... منحيثالمجموع خوش مي گذرد بيشتر از تهران!
ي) اينجا آدمهاي باحال زياد دارد، آنهايي كه انگار برگشتنم جايشان را تنگ كرده، راستش منحيثالمجموع من يك صندلي جا ميگيرم، آن هم پشت ميز خودم است در شهرآرا!
ن) اينجا كامپيوتر با اينترنت در اختيارمان گذاشته اند با يك پسورد اختصاصي كه دائما چك شويم از بالا كه داريم چه غلطي ميكنيم. من حيث المجموع فيسبوك و يوتيوب و روز آنلاين و بالاترين و... تعطيل!
ج) اينجا يك تيمي دارد به نام ابومسلم. دهنمان سرويس شده در اين مدت تا با قلم و با ... سر و ساماني بدهيمش. اما ظاهرا آقايان دستبردار نيستند، منحيثالمجموع ميدانم كه ابومسلم با اين وضعيت آخر فصل را در كنار پيام مي گذارند.
ا) اينجا كامپيوتر بود، اينترنت هم بود، اما فونت مناسب نبود، من هم چون وسواس خاصي روي فونت وبلاگم دارم، آپديت نكردمش تا شما تا مدتي از خبر تولد من شاد باشيد و هي تبريك بگوييد. منحيثالمجموع قصد فقط يك به روز كردن ساده بود كه بفهميد هنوز زندهام شايد تا تولد سال آينده...
شادباش

31خردادماه؛ خجسته زادروز ميلاد با سعادت "روزنامه نگار آماتور" بر همگان تبریک و تسلیت باد!
مردیم و زنده شدیم تا نشود اما شد...!
م) پنجشنبه شده، صبحش می روم با قاسمی مدیرعامل ابومسلم مصاحبه کنم، یک مصاحبه پرحاشیه که اینجا جای توضیحش نیست، فردا در شهرآرا بخوانیدش، حاجی علوی زنگ می زند که بروم پیشش، کلا تجربه ثابت کرده، بودن در کنار دکتر خیلی خوش می گذرد، دفتر روزنامه آرمان می بینمش، نهار را که می خوریم، می گوید پایه مصاحبه فراز هستی؟ می رویم با فراز به فرحزاد، روی تخت، با قلیان! فراز می گوید به میرحسین رای می دهد، اما مطمئن است که رییس جمهور همچنان محمود است. سرپرست «اتکای گلستان» هم پیشمان است، او هم نظرش چیزی است تو مایه های فراز.
ح) از فراز که جدا می شویم، یکی از هزاران اتوبان تهران را پیش می گیریم و می رویم، مسیر کج می شود سمت دفتر محمد خزاعی، کلا قید سیاست را زده، می گوید «خیلی خوبه که میرحسین بشه، اما چون هرجا نشستم گفتم احمدی نژاد میشه خدا کنه خودش رییس جمهور شه تا تو کل کل کم نیارم!» به حاجی نگاه می کنم؛ محمد خزاعی حاضر است 4سال فاتحه مملکت خوانده شود تا تو کل کل کم نیاورد، البته که شوخی می کرد.
م) جمعه شده، قرار است با مهدی حماسه بیافرینیم، از صبح کلا علاقه مندیم که بیافرینیم، می گوییم در راه روزنامه می آفرینیم، در فکر آفریدن و نیافریدنیم که از روزنامه زنگ می زنن و اعلام تعطیلی موقت... پس باید برویم حماسه را بیافرینیم و برگردیم. می رویم...
و) جلوی مسجد را که نگاه می کنیم خیلی شلوغ است، به مهدی می گویم نصفشان هم که به میرحسین رای بدهند، احمدی نژاد دود می شود می رود هوا! در این صف طویل می ایستیم، نفر عقبی با عقبی اش با پشت سری اش با نفر جلویی من با جلویی اش همه می خواهند محمود را برگزینند، اما من و مهدی رسما سبز سبزیم به امید اینکه دولت و ملت و مملکت هم تا 24 ساعت دیگر سبز شوند.
د) به حاج آقا (بابام) زنگ می زنم می گویم؛ «حاجی شما هم آفریدی؟» می گوید؛ «آره، اما مطمئن باش بابا جان که خودش رییس جمهوره» می فهمم خودش یعنی احمدی نژاد. می گویم چرا؟ برایم توضیح می دهد؛ «امروز رفته بودیم فریمان، تو حوزه های اخذ رای بسیجیا رو گذاشتن با برگه های آماده نوشته شده به نام احمدی نژاد پیرزن پیرمردهای بی سواد که میاین فقط زیر کاغذو انگشت می زنن و میرن، اصلا نمی دونن چی نوشته؟»
ج) بر می گردیم خانه، مهدی می گوید: «ولی مسعود باور کن میرحسین با اختلاف بالا میاره ها!» این سیگار لامسب را روشن می کنم، هندزفری توی گوشم است، دارم مصاحبه قاسمی را پیاده می کنم. بعدش هم مال فراز را. مهدی دائما با مهدی در ستاد انتخابات وزارت کشور در تماس است، مهدی هم خبر نصفه و نیمه ای از تقلب می دهد، اما هنوز هیچی معلوم نیست؛ ساعت شده 1 نیمه شب که شبکه خبر اعلام می کند؛ «احمدی نژاد 64درصد میرحسین 27 درصد» چرا مهدی سرد شد؟ چرا من سیگار دومم را روشن می کنم؟ چرا فضای خانه عوض شد؟ چرا لب تاپم را خاموش کرده ام و دیگر مصاحبه تنظیم نمی کنم؟
ا) خب... دوباره اخبار حاج آقا (بابام) مهدی از وزارت کشور و دوستان دیگر را مرور می کنم، همه شان بوی تقلب می داد، اما بی انصاف نباشید اختلاف بالاتر از این حرفهاست که بشود با تقلب توجیهش کرد، حالا که فکر می کنم، بیست و چهار میلیون و ۵۲۷هزار و ۵۱۶ ابله در این مملکت زندگی می کنند، به اینها اضافه کنید کسانی که از محمود راضی نبودند و نرفتند رای بدهند، حالا که فکر می کنم می بینم همین یک رای خودم چقدر تاثیرگذار بوده، آخر اگر من رای نمی دادم الان آرای میرحسین سیزده میلیون و ۲۱۶ هزار و ۴۱۱ تا نبود، بلکه این صدگان آخری ۴۱۰ بود، اما بازهم نفرین به ابلهانی که نرفتند رای بدهند، نگذارید بگویم چند نفر از این ها از آشنایان نزدیکم بودند، شاید شوهر خواهرم شاید هم...
ن) مصاحبه ها تنظیم شده، احمدی نژاد انتخاب شده، به مملکت ریده شده و حالا من ماندم و موضوع جدید برای به روز کردن این وبلاگ بی صاحب!
پی نوشت ۲: دوستان لطفا در کامنت ها به کشیدن سیگار گیر ندهید، همینی که هست...! پی نوشت ۳: از روزنامه، خبر تعطیلی موقت را دادند، بوی تعطیلی دائم به مشام می رسد. پی نوشت ۴: همه باهم؛ «احمدی، احمدی، حمایتت می کنیم!»
پی نوشت 1: در اینجا منظور از فراز، فراز کمالوند است، سرمربی تیم تراکتورسازی تبریز که امسال این تیم را راهی لیگ برتر کرد.
پرسه در یک شب انتخاباتی تهران

ا) مناظره رو به آخر بود که سرم را بردم زیر لحاف تا بخوابم، اما دیدم هوا دارد ابری می شود و رسواگری های سید شروع! دوباره سرم را زیر لحاف می برم و محمود را تصور می کنم که الان در خانه اش نشسته و از اینکه کسی متوجه شده او دروغ می گوید و به رویش آورده، دارد ناخن هایش را می جود، مناظره تمام می شود، مناظره ای که هیچ کس فکرش را نمی کرد جنجالی شود، مهدی و مهدی و احمد می خواهند بروند بیرون دور زدن، آخر نمی دانید تهران بعد از مناظره چه بلوایی به پاست، می روند... من خانه تنها می شوم!
ن) حالا که تنها شدم، من هم می خواهم بروم بیرون و دور بزنم، البته برای اولین بار! از زیر لحاف به زور بیرون می آیم ساعت را نگاه می کنم از 12گذشته، تی شرت سبزی که حالا وسط خانه افتاده را تنم می کنم اما می بینم هیچ جوره بهم نمی آید، چیزی حدود 3بار در می آورمش و دوباره می پوشم، اما باز هم با همان تریپ مشکی خودمان. البته با سوئی شرت مهدی... خانه را ترک می کنم.
ت) کوچه تاریک «نور» را که بیرون می روم، چند نفری با باتوم ایستاده اند، تقریبا مطمئنم که امشب کتک خورده به خانه بر می گردم، اصلا به دلم افتاده که امشب کتک می خورم، حالا یا از دوستان انتظامی یا از دوستان انقلابی! دور امام حسین(ع) که می رسم یک موتوری سبزپوش جلوی پایم ترمز می زند من هم خیلی طبیعی سوار می شوم، اسمش «شاهین» است، به قول خودش 2هفته ای را حبس کشیده. الان هم معلوم است حال خوشی ندارد، با سرعت زیر نم نم باران می تازد به سمت چهارراه ولیعصر، نمی دانم چرا احساس می کنم به سمت عقب کج شده ام؟! آها... شاهین دارد تک چرخ می زند!!!
خ) دور میدان فردوسی جمعیتی جمع شده اند بلند داد می زنند : «احمدی بای بای!» اما پلیس دائما از بلندگویش صدا می زند: «متفرق شین لطفا» شاهین می پرسد: «بندازم تو خط ویژه؟» مگر می توانم بگویم نه؟! و باز کمی متمایل به عقب و ورود به پیاده رو؛ خط ویژه موتورسوارها!
ا) چهارراه ولیعصر تقریبا خبری نیست، از بس که مامور ایستاده کسی جرات شعار دادن ندارد، سر موتور را به چپ کج می کند به سمت میدان. سر چهارراه طالقانی جای سوزن انداختن نیست، ساعت حالا از 12 و نیم هم گذشته، یک عده داد می زنند: «آزادی اندیشه بی موسوی نمیشه» آن طرف تر جواب می شوند «آزادی اندیشه با زیرابرو نمیشه» در همین شلوغی گرفتار شده ایم، دختر جوانی جلوی موتور را می گیرد و پوستر احمدی نژاد را نشانم می دهد و داد میزند: «فقط دکتر!» من هم که علاقه خاصی به مردم آزاری دارم، با یک حرکت دیدنی پوسترش را از دستش می کشم و مچاله می کنم و به گوشه ای پرت می کنم، اما واقعا نمی دانستم بعدش اینجوری می شود؛ دختر جوان گریه کرد و بلند فریاد زد: «بیشور! اون عشق منه!»
ب) گارد ویژه در حال نزدیک شدن است، حدود 30پیاده نظام با باتوم های بزرگ نزدیک می شوند، تصورم دارد واقعی می شود چون تا از این شلوغی فرار کنیم یکی من خوردم و یکی شاهین، اما خوشبختانه مامور محترم به یک ضربه دست به پشت من بسنده می کند، شاهین دوباره طی یک حرکت، چرخ جلوی موتورش را بلند می کند و راه می افتد و از شلوغی ها دور می شود، صدای مردم پر هیاهوتر شده، دارند داد می زنند: «رای ما یک کلام؛ نخست وزیر امام» فقط نمی دانم چرا این وسط احمدی نژادی ها کتک نمی خورند؟!

ا) شاهین می گوید بریم فلکه دوم؟ (این یکی را خوب فهمیدم منظورش تهرانپارس بود) اما کی برسیم؟ مخالفتی نمی کنم، راه می افتیم، از همان اول دارد فحش خواهر مادر این باران را می دهد که به قول خودش مثل سوزن به بدنش می خورد، وارد کوچه پس کوچه هایی می شوم که هیچ صدایی از هیچ طرفداری شنیده نمی شود، سرعتش بیشتر از چیزی که باید، هست! دو سه بار می خواهیم بخوریم زمین، اما هوایش را دارد، می گوید انقدر با این موتور گرفتندش که حالا همه مامورهای تهران می شناسندش و البته تاکید می کند که الان هر کدامشان را ببیند رویش نمیشود سرش را بالا بگیرد! باران شدت گرفته، شاهین عذرخواهی می کند که «آدم رانندگی تو بارون نیستم» جای ایستگاه BRT بوعلی پیاده می شوم، حالا چطوری به خانه بروم؟ یک پراید جلوی پایم ترمز می زند. تا میدان امام حسین که می روم قضیه جالب تر می شود، کلید را در خانه گذاشته ام، حالا دیگر حتی به سر و صدایی که احمدی نژادی ها دور میدان امام حسین به پا کرده اند توجه نمی کنم، دارم فکر می کنم چطوری وارد خانه شوم؛ ساعت از 1 و 10دقیقه گذشته!
ت) جلوی خانه که می رسم هیچ جوری نمی شود از بالای در داخل شد، تا یک مسیری هم می روم اما این وقت شب یک نفر هم ببیندم، قطعا شب را بازداشتگاه می مانم، خوشبختانه در میان این همه مهدی، یکیشان خانه آن یکی مهدی است، می روم پیشش، صحبت می کنیم تا با هم این قله بزرگ (دیوار خانه) را فتح کنیم، اتفاقا این کار را می کنیم، و وارد می شویم، ساعت حالا دقیقا 1 و نیم نیمه شب است!
پی نوشت 1: این پست تا بعد از انتخابات به روز نخواهد شد!
پی نوشت 2: دوستان بازدیدکننده بدنیست گاهی کامنت گذاری هم کنند، به این پست رجوع کنید؛ قهر می کنم ها!
پی نوشت ۳: چند روزی است دارم فکر می کنم، به چیزی که فقط خودم می دانم و شاید یک نفر دیگر...
پی نوشت ۴: جسارتا «رای ما، یک کلام؛ نخست وزیر امام!»
شهرآرا، آخر، ماجرای سرمربی شدنم و بازهم دزدی!

الف) بدون هیچ مقدمه ای دم بچه های شهرآرا گرم، انصافا نشریه توپی منتشر می کنند، این تازه اولش است، دوستان و دشمنان منتظر باشند تا ببیند چه خواهد شد؟! ... عذر می خوام از فرط شادی کمی جوگیر شدم، اما انصافا نشریه خوب و قابل تاملی را منتشر می کنند، حداقل بد نیست کنار خراسان بگذارید و مقایسه اش کنید، این تاکید روی خراسان لازم بود، چون از وقتی با دبیر ورزشی قدس دوست شدم خود قدس را هم خیلی دوست دارم، به ستون سمت راست وبلاگ نگاه کنید، بخشی که قبلا پیوندهای روزانه بوده!
ب) مشهد که بودم وعده ها و پیشنهادات سرازیر شد که برگردم، راستش تصمیم به برگشتن هم گرفتم، اما وقتی دوباره تهران آمدم کمی پیشمان شدم، دارم فکر می کنم، شما هم فکر کنید؛ کار ثابت، پول، امکانات، ماشین در مشهد(اینها وعده های حاج آقا بود، بابام) یا کار پاره وقت، بی پولی، تنهایی در تهران؟!
ج) داشتم با هواپیما می آمدم تهران ــ اگر دوستان اسمش را پز نگذراند ــ یک آقایی کنارم نشسته بود با حدود یک من ریش، شروع کرد با من صحبت کردن و گیر داد به این نوار سبز دور دستم، برایش توضیح دادم که به این دلایل می خواهم به میرحسین رای دهم و بعد سرم را گذاشتم روی صندلی و خوابیدم در عالم خواب و بیداری دیدم این بنده خدا در حال صحبت کردن با تلفن است، تقریبا شاخ در آوردم، روی آسمان جایی که ابرهای انبوه نمی گذارند چشمت پایین را ببیند و هیچ کدام از گوشی های من آنتن نمی دهد، این آقا چطوری دارد تلفن صحبت می کند؟ حدس زدم دوستمان باید از آخر(اطلاعات خراسان رضوی) باشد، موقع پیاده شدن کارتش را به من داد؛ نوشته بود: « ... مسوول کمیته فرهنگیان ستاد انتخاباتی دکتر محمود احمدی نژاد در خراسان رضوی» حدسم درست بود، طرف آخرش بود!
د) تلفنم زنگ می خورد، خانمی می گوید: «سلام از سرویس ورزشی شهرآرا تماس می گیرم، آقای رضایی!» و بدون اینکه بگذارد حرفی بزنم می گوید: «خواستم درباره میزبانی مسابقات کشورهای اسلامی با شما صحبت کنم این که اصلا چطور شد پذیرفتید؟» فهمیدم کار، کار حمیدمعصومیان است، راستش غیبتش را هم کردم گفتم شاید خواسته خبرنگار محترمه را اذیت کند، به خانم محترم می گویم: «به من چه ربطی دارد؟» که با قاطعیت می گوید: «آخه شما سرمربی تیم هستید دیگه!» خودم را معرفی می کنم و می فهمم که روی دو تا کاغذ شماره تلفن من و سرمربی را نوشته که با هم جابجا شده!
هـ) دیشب با بچه ها رفتیم کرج، دستور آمده بیشتر از این از اتفاقات جالب آنجا توضیح ندهم، شرمنده...
و) این ماجرای دزدی هم در حال نهادینه شدن است ها، حالا مصاحبه ام با محمود پاک نیت در جام جم، شده یادداشت آقای پاک نیت درباره سریال یوزارسیف پیامبر(ع) در هفته نامه جیم، زنگ هم که می زنم به خبرنگار محترمه، می گوید: «ما مطلب را برای آقای پاک نیت فکس کردیم ایشان تایید چاپ مجددش را دادند!» اینها را که می بینم اعتماد به نفسم بالا می رود، انقدر مصاحبه های من خواندنی از آب در می آید که هر روز یک جا برش دارند؟
ز) به قول مهدی شمشیری «موش تو کاسه آدم وسواسی میفته» همانطور که او به سیاسی رفته من هم ناخواسته گرفتار ورزش شدم، کم کم دارم می فهمم چه معادلات جالبی در این دنیای ورزشی می گذرد، حالا قرار است با قاسمی مدیرعامل محترم مشکی پوشان گفتگویی داشته باشم، همین روزها... خدا کند قدس را ورق نزده باشد و نخواند چه بوده، در این صورت چیز خواندنی ای از آب در می آید، منتظر باشید، فعلا!
دزدی، خواهر احمدی نژاد و چند چرند دیگر!

د) از مشهد، مودب عزیز تماس گرفته که چرا اسمت را گذاشتی «امیر جاملو»! تقریبا یک شاخ نصف و نیمه درآورده ام، یعنی چه؟ می گوید؛ مصاحبه ات با «مزدک میرزایی» در ویژه نامه ورزشی قدس چاپ شده، نوشته «امیر جاملو». خب خدا خیر دبیر ویژه نامه را بدهد، وقتی هم تماس می گیرم در جواب جالبی می گوید: «اسمتان جا نشده!» حالا چطور اسم آقای جاملو جا شده و اسم ما جا نشده، خدا می داند!
ر) از 4راه ولیعصر سوار یک موتور می شوم تا ببرتم پونک، راننده ژیگول موتور با آن لهجه ضایع تهرانی اش شروع می کند؛ «خدایی احمدی نژاد کار زیاد کرده ها! من که رای نمی دم اما اگه بدم فقط احمدی نژاد» به زور پشت موتور، سیگارم را روشن می کنم و حالا که صمیمی تر شده ایم باید گاهی فیلتر آن را به لب های مبارک راننده هم متبرک کنم! به پونک می رسیم دقیقا تا پیاده می شوم، موتور بنزین تمام می کند و خاموش می شود، راننده بلند داد می زند؛ « ... خواهر احمدی نژاد که این بنزین رو سهمیه بندی کرد!»
ت) وارد نمایشگاه کتاب که می شوم خیلی ها را می بینم که برای چیزی غیر از کتاب آمده اند و اتفاقا در این شلوغی مصلی به هدفشان هم می رسند و البته کسی که مورد هدف است هم ظاهرا با چنین هدفی آمده... کت و شلواری که تنم است بیشتر من را شبیه مداح ها و البته دوستان وزارت اطلاعات کرده، شاید به خاطر همین هم هست که وقتی از کنارشان رد می شوم به بغلی دستی اش می گوید: «واستا این رد شه، بعد...!»
هـ) شهرآرا روزنامه شده، خدا را شکر. کاش سومین روزنامه مشهد پابرجا بماند ولی نه اینطور؛ چون هنوز که چیزی نشده نصف شهرآرایی ها جواب تلفن ها را هم نمی دهند، شاید واقعا اینقدر مهم شده اند! خیالی نیست، ما که دوستشان داریم، اما نمی دانم چرا طفلکی ها این همه دشمن دارند؟ فکر کنم بد نباشد که اهالی خراسان و قدس یک سر به تهران بزنند و به جایگاه واقعی خودشان در میان مطبوعات ایران پی ببرند و بعد برای رقیب سنگ اندازی کنند!
ر) می خواهم از خبرگزاری مهر خبر بردارم برای صفحه ورزشی، می بینم نوشته؛ «سخنگوی باشگاه ابومسلم شرایط حضور استویچکوف در این تیم را تشریح کرد. حامد غفاری گفت:...» حالا می فهمم چرا این پسر در حالی که همیشه پشت سر قاسمی بدبخت فحش می داد، از وقتی پیام سقوط کرد و بی تیم مانده اینقدر از ابومسلم و مدیرعاملش دفاع می کند؛ «جناب آقای قاسمی یکی از دوستان نزدیک شهردار بلغارستان!!! هستند که به راحتی می توانند استویچکوف را به مشهد بیاورند» این خط و این هم نشان اگر ستاره اسبق بارسلونا آمد، اسم من مسعود نیست!
ا) با وحید ضرابی نسب رفتیم در فکر یک کتاب؛ «مصاحبه های سینمایی خبرنگاران خراسانی» قرار بوده به همه شان زنگ بزنم، اما باور کنید قبض موبایلم را خودم تنهایی پرداخت می کنم. پس از همین جا بپذیرید که هر خبرنگار محترم و عزیز خراسانی تعداد 5مصاحبه تاپ خود با سینماگران مطرح را که در نشریات به چاپ رسیده، به آدرس من ایمیل کند تا همه که سر جمع شد برای چاپش اقدام کنیم، ترجیحا بلند باشد لطفا!
ن) در آرامش کامل و با بدرقه رسمی و مهربانانه همسایه ها خانه را عوض کردیم، دلم برای رانندگی تنگ شده بود، اما نه با وانت! من شدم راننده و جای دوستان خالی اندازه یک خانواده 10نفره که فرزند سومشان دانشجوست، وسیله و اسباب را جا به جا کردیم. خدا رفقا را نگه دارد که همه با پیامکی که مهدی برایشان فرستاد خودشان را رساندند؛ محمود، احمدرضا، داود، فخرالدین و... کمک کردند و ماشین 3راه کاملا پر شد. خانه جدیدمان هنوز کشف نشده، ارجاع به پست قبلی شاید لو برویم و بگیرندمان!
پی نوشت1: حروف اول جملات را سر هم کنید، بد نیست!
پی نوشت2: لطفا مصاحبه هایتان را به آدرس msd.hokmabadi@gmail.docm بفرستید.
پی نوشت۳: بند اول را حمل بر بی احترامی نگذارید، دبیر ورزشی قدس واقعا انسان محترمی است، با هم دوست شدیم!
پی نوشت۴: اینترنت دفتر دکتر قطع بود، مدتی نشد به روز کنم، حالا هم از اسرار آپ می کنم!
مجرد ها به بهشت نمی روند!

الف) در تاکسی نشسته ام و رادیو روشن است؛ این خبر را می خواند: «فرمانده انتظامی تهران بزرگ از جمع آوری خانههای مجردی تهران در ادامه اجرای طرح انضباط اجتماعی خبر داد.» نوک بینی ام که طبق معمول کمی عرق کرده پاک می کنم و منتظر می شوم تا یکی عکس العملی نشان دهد. راننده سریع می گوید: «دمشون گرم به خدا! این مجردای ... آسایش خونواده ها رو به هم زدن» سرم را به سمت چپ می چرخانم و حالا که می بیینم راننده نازنین اهل فحش و فحش کاری هست می گویم: «چرا ...شعر می گی حاج آقا؟» بنده خدا می فهمد که با یک مجرد خانه نشین روبه رو شده و سریع می گوید: «البته همشون که اینجوری نیستن»
ب) از تاکسی پیاده می شوم با خودم فکر می کنم از این به بعد علاوه بر زنگ های منحصر به فرد همخانه ای ها باید منتظر زنگ یک عدد پلیس وظیفه شناس هم باشیم تا ما را به بازداشتگاه هدایت کند. فکرش را بکنید؛ من، مهدی و مهدی به علاوه این مهدی جدید مجبور باشیم شب را در بازداشتگاه سپری کنیم، بعید می دانم تجربه بدی باشد!
ج) بچه ها که به خانه می آیند، همه خبر را شنیده اند و البته هیچ کس جدی نمی گیردش! همه در فکر همان زندگی بازداشتگاهی هستیم با خیالاتی که در ذهن خودمان می سازیم و به آن می خندیم، فکر کنم دیگر «کارمان از گریه گذشته، بدان می خندیم»!
د) شب را که می خوابیم و صبح بیدار می شویم این خبر هم به گوشمان می رسد؛ «بنگاه های املاک شهر تهران برای شناسایی آدرس و محل خانه های مجردی با نیروی انتظامی تهران بزرگ همکاری خواهند کرد» خب... کارمان در آمده، قرار بود پی خانه جدید باشیم، فعلا بی خیال!
هـ) خدا را شکر خوبی این دیار این است که از حرف تا عمل فاصله ایست از اینجا تا قسطنطنیه! اما انصافا زندگی در میان این همه دلسوز برای امنیت و انضباط جامعه چقدر دلچسب است، نیست؟!
پی نوشت۱: برای عکس بالا کلی وقت گذاشتم، پس خواهشا گیر ندهید!
قهرمانی در حضور دیگران!

کلا علاقه چندانی به فوتبال ندارم، اما حقیقتا استقلال را دوست دارم... استرس تمام وجودم را گرفته، مخصوصا وقتی می بینم 2نفر پرسپولیسی کنارم نشسته اند و یک سره کری می خوانند. یک جورهایی حس می کنم استقلال قهرمان می شود، اما نمی دانم چرا عرق وطن پرستی را از دست داده ام و پیام را بی خیال شده ام!
1) استقلال این طرف یک گل زده، همانطور که فولاد آن طرف. یکی از این دوستان با قاطعیت تمام ــ تمام تر از آنچه فکرش را بکنید ــ می گوید پیام می برد، ذوب آهن هم مثل پیام! این را الان نمی گوید، 1هفته ای می شود...
2) ذوب آهن یک گل می زند و همین کافی است تا سر این دو نفر به سقف نزدیک شود و فریادشان گوش کسی مثل من را کر کند، کسی که حالا بهت زده فقط به سر و صدای این ها نگاه می کند...
3) این سر و صداها خیلی زود می خوابد، وقتی فولاد گل دوم را می زند، اما اعتماد به نفس و قاطعیت در کری خواندن همچنان به قوت خودش باقی است!
4) استقلال یک پنالتی را به ضایع ترین شکل ممکن خراب می کند، حقیقتش رویم نمی شود سرم را بالا بگیرم، آقای گل لیگ؛ این چه کاری بود کردی؟ و باز فریاد ها و البته بیشتر خنده های تمسخر آمیز دوستان.
5) بازی رو به پایان است، ذوب آهن سومی و چهارمی را هم خورده و من با خیال آسوده دارم مصاحبه ام را تنظیم می کنم، سوت پایان بازی و تا می آیم من کری خواندن را شروع کنم یکی شان از دفتر بیرون می رود و یکی دستش را روی بینیاش می گذارد و می گوید: هیس!
اشک تمساح و ماجرای بیانیه ای بدتر از فحش خواهر و مادر!

ماجرای مایلی کهن هم در حال جالب شدن است، مربی ای که در حضور دوربین های تلویزیونی اشک می ریزد، کسی که به خاطر شنیدن صدای تاس بازیکنان آنها را از تمرین منع می کند و مردی که به قول خودش به هیچ کس غیر از همسرش حرف زور نمی زند حالا شده الهه ادب... بیانیه می دهد، چنانچه سازمان مجاهدین در حمایت از میرحسین داد! کسی که ادب را لازمه لگد زدن به تو پلاستیکی فوتبال می دانست حالا روی دیگر سکه اش را رو کرده، به قسمت هایی از بیانیه اولش توجه کنید؛
مردم عزیز، قهرمان و دوست داشتنی ایران سربلند و همیشه جاوید
هنوز اینجا حاجی مایلی در لفافه اولی به سر می برد، همانی که مردم را خر فرض می کرد و خودش را زرنگ عالم، حالا این قسمت را داشته باشید؛
«... لذا به همین منظور به این آقایان كوتوله و سیاهكار (كلیوم) كه حتی فاقد مدرك تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن بوده، اما لقب ژنرال را یدك میكشند اعلام میدارم تا از گل دقیقهی 90 سایپا و از درس و پیامی كه آن گل به بزرگی و پهنای ایران عزیز اسلامیمان به همراه خود داشت پند گرفته و هرچه سریعتر دست از نوچه بازی و نوچهپروری برداشته و از كارهای ناثواب و عوام فریبی خودداری نمایند، بدیهی است كه هیچ دستی برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و اوست كه اگر بخواهد كسی را خوار نماید خوار و اگر عزیز بدارد عزیز خواهد داشت و هیچ برگی بیاذن او بر زمین نخواهد افتاد... این مطالب شامل همهی گنده باقالیهایی كه به عنوان نوچه در كنار این آدم كوتوله هستند نیز میشود. »

حالا هم خداست که کسی را خوار می نماید هم آقای مایلی کهن با الفاظ قشنگشان با خداوند متعال همکاری می کنند تا به طرز کامل امیر قلعه نویی مشترکا توسط خدا و محمد خوار شود! اینها تمام می شود و باز تحت فشار فدراسیون۱ بیانیه استعفای مایلی کهن منتشر می شود، بیانیه ای که قطعا به دست خود حاجی نوشته نشده، بلکه دوستان او را یاری کرده اند؛
« مربي شدن چه آسان، آدم شدن محال است... اي مردک چگونه به خودت اجازه دادي با الفاظي همانند گنده باقالي، کوتوله و... تقدس شعاري حماسي چون توپ، تانک، فشفشه و... را از بين ببري؟ شعار پرمحتوا و زيبايي که در عين سادگي در مقاطع مختلف کاربرد آساني داشته؛ نه تنها در رابطه با مايلي کهن، بلکه ديگران نيز از آن بي بهره نمي مانند. (داور، بازيکن، مربي و...) ... يک توپ دارم قلقليه... سرخ و سفيد و آبيه... مي زنم زمين هوا ميره... نمي دوني تا کجا ميره. بهش ميگم بابا، عليرضاي بهتر از جونم، تو هم وقت گير آوردي عزيزم؟ اما به خودم ميام و ميگم مثل اينکه اين پسر سه ساله از من کوتوله 55ساله عقلش بيشتره. ميگم راست ميگي عزيزم، عجب توپي، عجب صفايي، عجب معرفتي، عجب مروتي، عجب مردانگي، عجب انسان دوستي، بابا عليرضا جونم، ميشه به من هم يکي از اون توپ ها رو بدي؟ با همان پاکي و صداقت، صميميت و معصوميتت. محمد مايلي کهن؛ از همه جا رانده و مانده اما، يا رب نظر تو برنگردد.»

چون حتما همه تان بیانیه خاطره انگیز مایلی کهن را خوانده اید لازم نیست بیش از این گسترشش دهم، فقط همین را بدانید که نه مایلی کهن که همه مان یک روزی روی دیگر سکه مان را رو می کنیم، ولی خوبی ما این است که ادعایی نداریم، جلوی کسی گریه نمی کنیم و به هیچ کس هم نمی گوییم که «من عاشق احمدی نژادم»... البته کلا این ها مهم نیست یک بار دیگر این شعار شنیدنی را برای خود زمزمه کنید و به هر کس دوست دارید حواله اش کنید؛ «توپ، تانک، فشفشه...»
پی نوشت۱ :از صحبتهای محرمانه یکی از اعضای هیئت رییسه فدراسیون با نگارنده
دیدار با عرق خوردههای تهرونی...!

چند روز پیش که به جای مهدی رفته بودم روزنامه اسرار تا صفحاتشو ببندم، اتفاق جالبی افتاد؛ ساعت حول حوش 10 شب بود که از روزنامه اومدم بیرون دیدم یکی از آقایونی که تو روزنامه هست منتظر تاکسی واستاده، گذاشتم اون بره که باهش هم مسیر نشم، چون اصلا حوصله چک و چونه زدن نداشتم که هی تعارف کنم «تو رو خدا بذارین من حساب کنم!» بالاخره واستادم اون آقای محترم رفت و من هم که تاکسی گیرم نمییومد گوشه بلوار رو گرفته بودم دست به جیب داشتم می رفتم که یک دفعه یک موتوری با 3 سرنشین غول پیکر کنارم ترمز زد، راننده موتور به طرز فوق با کلاسی برگشت گفت: «آقا سیگار اضافه هست خدمتتون؟!» / آخه من اصلا مگه سیگار دارم که اضافشو بدم به ایشون؟!/ اما نفر وسطی قبل از اینکه بذاره من جواب راننده رو بدم بدون مقدمه محبت کرد یک عدد مشت محکم و زیر چشمم زد بعلاوه مقداری الفاظ رکیک که از دهانش متصاعد شد، هنوز در شوک این ضربه هولناک بودم که نفر عقبی از موتور پیاده شده و بعد از اینکه مشت جانانه ای رو به شکم من وارد کرد با زانوش یک ضربه محکم به لگن پای من زد و بعد روی موتور نشست و فرار کرد؛ البته من نذاشتم به همین راحتی برن، دنبالشون دوییدم و دست انداختم پشت یقه نفر عقب و از رو موتور کوبیدمش به زمین، بیچاره تا بلند شد عکس العملی نشون بده با کله زدم تو دماغش و فواره خون بود که داشت از صورتش می ریخت، 2تا سرنشین دیگه که فکر نمی کردن گیر یک مشهدی افتادن اومدن فرار کنن که سریعا دست انداختم و زین موتورو گرفتم اون 2نفرهم به زمین خوردن، اونها هم که معلوم بود چیزی خوردن و اصلا حال خوشی ندارن تا بلند شدن از خودشون دفاع کنن با ضربه ای که من با یک سنگ به صورت نفر وسطی زدم از پا در اومدن، راننده بد بخت که حسابی لباسش پاره پوره شده بود یک نگاه به دوستاش که رو زمین افتاده بودن کرد و یک نگاه به من و برگشت گفت: «آقا من که رو شما دست بلند نکردم، بذار برم» خیلی دلم واسش سوخت بهش گفتم: «پس من میرم، تو زنگ بزن آمبولانس بیاد دوستاتم ببره» بدبخت بیچاره یک نگاه کرد و مظلومانه گفت «چشم!»
پی نوشت: از قسمتی که با این علامت «؛» مشخص شده به بعد، فقط آرزوهای من بود که متاسفانه به سرانجام نرسید و من تا چند روز از درد این کتک آه و ناله می کردم... خوش به حال بچه ها که همش به این آه و ناله های من می خندیدند!
دوباره برگشتم تهران، دیشب ساعت 3 بود، شایدم 3 و نیم! حالا این زیری همان مصاحبه ای است که در پست قبلی قولش را داده بودم و مطمئنم همگی چشم انتظارش بودید!!! مصاحبه با مزدک را «علوی» کوچک یعنی «مرتضی» فراهم کرد. متاسفانه فلش خودم را هم مشهد جا گذاشته ام، عکس های اصلی مزدک هم درش بود، فعلا علی الحساب همین ها را داشته باشید، تا بعد!
راستی... خواستم بگویم در مشهد که بودم در همین 2روز آخر 2تا مصاحبه گرفتم یکی با «ژان دینگودی» -اگر اسمش را درست نوشته باشم- بازیکن ابومسلم که حالا مسلمان شده و یکی هم با «اکبر میثاقیان». دوستان می گویند ورزشی شدی اما شما نمی دانید اگر بیکار باشید، ورزش که هیچ حوادثی هم می شوید، تازه چند وقتی هم هست رفتم فاز سیاست... تا چه شود؟!
گفتگو با «مزدک میرزایی» بعد از 5سال؛
پوست کلفت شدهام!
- گزیده مصاحبه:
* از اول دوست داشتم فوتبالیست شوم، ولی نشدم
* اول کارم می گفتند «صدایت بچه گانه است»
* اوایل کارم وقتی به سمت ورزشگاه می رفتیم، دوست داشتم اصلا نرسیم و بیشتر در راه باشیم!
* مگر می شود که اجرا بدون تپق باشد؟!
* فکر می کنم باید کمی پرحرف تر و پررو تر باشم.
* واقعا من طرفدار هیچ تیمی نیستم.
* شاید اگر شغلم این نبود می رفتم در جایگاه می نشستم و تشویق هم می کردم.
* امسال استقلال قهرمان می شود
* شغل ما از بیرون شغل پر در آمدی دیده می شود، ولی واقعا اینطوری نیست.
* ایران قهرمان جام جهانی می شود!
ادامه مطلب

اصلا دوست دارم بهاریه ام را 2روز بعد از تحویل سال بنویسم – نه به اشتباه برخی سال تحویل!!! – حالا بعد از 2ماه کار در پایتخت، آمده ام تا بقیه را ببینم، آمده ام تا به آن ها بگویم که تهران خوش می گذرد، اما نه آنطور که بعضی برای خودشان یک کاخ سفید ساخته اند...
حالا نفس بهار در اینجا سردتر از شمیم بهاری آنجا است، چند وقتی می شود که دیگر راه رفتن با نیمه آستین در آنجا خنده دار نیست، اما اینجا ظاهرا راه رفتن بدون کاپشن مضحک می نماید! اینجا بیشتر بوی مهر می آید و آنجا بوی پول. شاید اینجایی ها پول لازم ندارند، اما ما آنجایی ها! که عاشقش هستیم، اصلا برای همین از اینجا به آنجا رفته ایم. اتفاقا همین اول کاری هم به هدفمان رسیده ایم.
چند وقت پیش یک ویژه نامه نوروزی برای روزنامه آرمان در آنجا در آوردم که چندین مصاحبه هم درش بود، یکی اش مال همین حامد خودمان بود، یکی مال جواد اردکانی و یکی هم از مزدک میرزایی. مصاحبه مزدک را بعد از عید روی وب می گذارم چون خودم خیلی باهش حال کردم.
غیر از این در ویژه نامه نوروزی وطن امروز هم 3تا مصاحبه داشتم یکی گفتگویی با رضا عطاران، یکی با مسعود رایگان و رویا تیموریان و یکی هم با رسول صدرعاملی که اتفاقا این آخری را دوستان خیلی بهش حال داده اند!
صحبت از کجا به کجا رفت، داشتم می گفتم؛ ما آنجایی ها خیلی پول دوست داریم و اتفاقا به هدفمان هم رسیده ایم و...
گزارشی از وضعیت اکران فیلم ها در سالی که گذشت؛
تنها دو بار مفتخر شدیم!

در حالی که همگان بر این باور بودند که سینمای ایران در سال 87 با یک اقبال فوق العاده مواجه خواهد شد و امید خود را به فیلمهایی بسته بودند که پیش از این گیشه ها را تضمین می کرد، اما بالعکس این پیش بینی امسال تنها دو فیلم به باشگاه میلیاردی های سینما راه پیدا کرد. این دو فیلم هم البته با یک رکورد کاملا قابل پیش بینی به این مهم نائل شدند و این در حالیست که منتقدین و صاحبنظران معتقدند که فروش های میلیاردی دیگر باید برای سینمایی مثل ایران امری طبیعی باشد نه اینکه با تولید فیلم های سطح پایین و هدایت آن به سمت فروش هایی میلیاردی بخواهیم برگ زرینی به افتخاراتمان بیفزاییم، با این حال حتی اگر این فروش ها افتخار هم محسوب شود امسال فقط دوبار مفتخر شدیم؛
ادامه مطلب
دقايقي با صدیقه کیانفر، پيشكسوت عرصه هنر؛
*وطن امروز
«صديقه كيانفر» هم صداي آشنايي دارد و هم چهره شناخته شده اي. او از سال 36 و از راديو نفت آبادان فعاليت خود را آاغاز كرده، پس از انقلاب تا سال هايي اجازه هنرنمايي پيدا نكرد تا اينكه مجددا فعاليت خود را در مقام گوينده و بازيگر شروع كرد. خودش مي گويد به طور مفيد 40 سال فعاليت هنري داشته و حالا «وطن امروز» با او به گفت و نشسته تا درد دلهاي يك پيشكسوت را بشنود؛

* در جايگاه يك پيشكسوت هنر كشور ما را به عنوان هنري والا قبول داريد؟
تا حدودي بله! اما فراموش نكنيم ما نبايد خودمان را با هاليوود مقايسه كنيم! ما در جايگاه ايران خودمان موفق هستيم به هر حال همه زحمت مي كشند و براي كمك به اين هنر فعاليت مي كنند.
* فكر مي كنيد تا الان آنطور كه بايد از جانب دولت حمايت شده ايد؟
نه، اصلا! براي آنها اصلا مهم نيست كه ما در چه وضعي هستيم، بارها مصاحبه مي كنيم و بارها چاپ مي كنند كه فلان پيشكسوت آرزو دارد تا نمرده به مكه برود ولي هيچ كس توجه نمي كند. مگر حمايت فقط پول است؟ همين كه وقتي مدتي نباشيم دنبالمان بگردند، همين كه مار را بيمه كنند حمايت است.
* از لحاظ اقتصادي چطور ؟ تامين بوده ايد؟
هرگز! بارها شده كه تهيه كنندگان كلي از ما تعريف مي كنند تا ما را راضي به ايفاي نقشي بكنند، اما در نهايت دستمزد ما را پرداخت نمي كنند.
* حضور جوان ها در سینما را چطور مي بينيد؟
بالاخره آنها هم بايد كار كنند، نمي شود كه ما هميشه باشيم. فقط اميدوارم اين جوان ها هيچ وقت مغرور نشوند و هنر را به خاطر خود آن بپسندند نه شهرتش.
* به عنوان يك مادر براي اين جوانان چيزي بگوييد.
ايثار گري هميشه حرف اول را مي زند، كسي كه وارد اين رشته مي شود، بايد تمام وجودش را وقف هنر كند و البته مطالعه را فراموش نكند چون بهتر است كسي كه قرار است جاي ما پيرتر ها را بگيرد اين هنر را به خوبي درك كند.
* شما فرزندي هم داريد؟
* شما به او اجازه ندايد به اين هنر بيايد؟
نه خودش علاقه نداشت، اما اگر مي خواست من هرگز نمي گذاشتم به خاطر همين مشكلاتي كه گفتم و در راس آن حمايت قوي.
* با مردم رابطه تان چطور است؟
عالي! مردم به من توانايي كار كردن مي دهند و فقط به خاطر آن هاست كه من در 75 سالگي شبانه روز كار مي كنم.
نگاهی به تاریخچه حضور ایران در اسکار؛
در حسرت مجسمه 4کیلویی!
* روزنامه وطن امروز
وقتی در سال 1929 اولین دوره اسکار با حضور 270 مهمان در هتل «روزولت» هالیوود برگزار شد، کمتر کسی پیش بینی می کرد که این مجسمه کوچک روزی به یکی از سمبل های جهانی سینما بدل شود. اما حالا نتایج اسکار، بسیار در سرنوشت و جایگاه فیلم ها و سینماگران گیرنده جایزه و حتی آنها که نامزد دریافت جایزه شده اند، موثر است.
امسال نیز در روز یکشنبه 24 فوریه برابر با 4اسفند، در سالن «کداک تیهتر» شهر لسآنجلس، اسکار هشتادمین سالگرد تولدش را در حالی جشن خواهد گرفت که سینمای ایران طبق روال پیشین هیچ نماینده ای در این ضیافت بزرگ ندارد...
ادامه مطلب
لب تابم را باز کرده ام و گوشه ای از سینما فلسطین نشسته ام و به اصطلاح خودم به اینترنت وصلم! دارم تایپ می کنم ولی حیف که این دختر خانمی که روی میز کناری ام نشسته هی کله اش روی مانیتور من است، بگذریم... مدتی است که سوار مترو می شوم یک خانم خوش صدا می گوید «ایستگاه بعد؛ حرم مطهر» با خودم می گویم کاش پیاده شوم و با یک تاکسی فلکه ضد و بعدش هم خانه، اما مهدی روی شانه ام می زند که این حرم مطهر مال روح الله است نه رضا!
یادداشتی به آخرین ساخته ابراهیم حاتمی کیا؛
دروغ«دعوت»

آنچه که دست سینمای غرب را برای بیان ناگفتههای جامعهشان باز گذاشته، عدم وجود یکسری محدودیتهای اعتقادی و اجتماعی نسبت به ایران است، در این صورت چنانچه اثری بخواهد ناگفتههای اجتماعی ایران را در قالب هنر هفتم بازگو کند، بدون تردید کار سختی در پیش رو خواهد داشت. چیزی که «دعوت» را از سایر ساختههای سینمای ایران متمایز کرده توسل به همین ناداشتهها و بیان ناگفتههاست. چیزی که که حاتمیکیا دنبالش بوده!
ادامه مطلب
به دلیل پایین آمدن خیره کننده آمار بازدید وبلاگ ـ حداقل در کامنت ها ـ تا مدتی در خلوتم می گذرم...

یا علی!
جدیدترین پیامک صبح جمعه؛
آشفتگي هاي حميد هامون با مرگ شكيبايي پايان گرفت
دیشب که طبق معمول تلفن همراهم را روی ویبره و زیر بالشتم گذاشتم تا از پیامک های جدید غافل نباشم! فکر نمی کردم که جدیدترین پیامک صبح جمعه ۲۸تیرماه خبر فوت خسرو شکیبایی باشد، کسی که هنوز هم حوصله و شاید ظرفیت دیدن هامونش تا انتها را پیدا نکردم، اول باور نکردم و گوشی ام را به گوشه ای پرتاب کردم ولی کم کم صدای اخبارگوی شبکه خبر در گوشم پیچید که «خسرو شکیبایی بازیگر پیشکسوت سینما، تئاتر و تلویزیون دار فانی را وداع گفت»...

گفتم که هنوز هم انقدر ظرفیت پیدا نکردم که یکبار هامون را تا انتها ببینم، ولی حالا مصر شده ام که حتما نگاهش کنم. اتوبوس شب، کاغذ بی خط و خیلی های دیگر را با شوق تا انتها دیده ام ولی این یکی و رئیس را هنوز تمامش نکردم، حالا شماره سیصد و هفتاد و دوم ماهنامه فیلم را دستم گرفتم و به چهره سرد او در اتوبوس شب نگاه می کنم، می ترسم اشک بریزم که مبادا خواهرم مصخره ام کند ولی نقل این حرفها نیست، رفتن او اشک ریختن هم دارد... حالا هم اشک می ریزم هم بلند گریه می کنم و هم هامون را نگاه می کنم، هرکه دوست دارم مصخره ام کند! به این فکر می کنم که آخرین بار کمتر از دو هفته پیش در جشن منتقدان سینمایی سرحال و شاداب دیدمش، حالا هم که به عکس بالا نگاه می کنم یادم می آید که کسی که شکیبایی در آغوش او آرمیده الان روی تخت بیمارستان آرام گرفته از این می ترسم که او هم... و من همچنان می گریم!
پ.ن؛ حالا که نوشتنم تموم شده خواهر کوچکم با هیجان به اتاقم دویده و می گه: داداش می دونی چی شده؟! خسرو شکیبایی مرده، به جان خودم راست می گم، الان تلویزیون داره نشونش میده، اِ... چرا چشمات قرمزه شده داداشی؟!
همیشه وقتی قراره نوشتن یک مطلبی رو شروع کنم به این مسئله معتقدم که حتما نباید به جهت امواج رودخانه حرکت کرد، برای همین هم موقع نوشتن نقد یک فیلم چندان به سایر دیدگاه های ارائه شده درباره اون توجهی نمی کنم، این بار هم هنگام نوشتن نقد سریال «سه در چهار» یکم فکر کردم و با نگاه شخصی خودم شروع به نوشتن کردم، برای اولین بار بود که بازتاب نوشته خودم رو به عینه می دیدم، چون بعد از چاپ این مطلب در شهرآرا تعداد زیادی تلفن به دفتر نشریه و بیشتر از اون به همراه خودم زده شد و هرکس صحبتهایی کرد، عده کثیری به من فحش دادند و با استناد به قسمتی از نوشته اون رو بی احترامی به پدرها قلمداد کردند و عده کمی هم بابت این نقد از من تشکر کردند، حالا شما بخونید و قضاوت کنید که آیا در این نوشته به کسی بی احترامی شده و یا حرف ناحسابی گفته شده...؟! ضمنا توجه داشته باشید که مدیر مسوول محترم تیتر مطلب رو به «۳آشپز و چه آشی!» تغییر داد!
یادداشتی بر «سه در چهار»؛
این آش خوردن ندارد!
برای کسانی که پیگیر سریال های تلویزیونی هستند، شاید «سه در چهار» گزینه مناسبی برای تماشا باشد و البته نه برای بینندگان حرفه ای سیما که به راحتی قوه تشخیص ضعف و قوتشان به کار می افتد!
ادامه مطلب
پیشاپیش بابت تیتری که زدم عذرخواهی کنم، چرا که حتما شما هم قبول دارید که تیتر زدن برای هر نشریه ای مقتضیات خاص خودش رو داره، حالا بماند که همین تیتر هم عوض شد، همونطور که سه سوال مصاحبه که انتقاد مدرس از ورود مجریان جوان به سیما بود هم توسط سیاستگذاران «جام جم» سانسور شد، نکته سوم اینکه نمی دونم چرا وقتی اسم مدرس رو در گوگل سرچ می کنم، انقدر خضعبلات تحویلم می ده؟! و واسه همین عکس جالبی پیدا نکردم، این عکس هم عکس چاپ شده در روزنامه است و آخرین نکته عذر خواهی بابت تاخیره که پس از دو هفته که گذشته از چاپ یادم اومده تا رو وبلاگ بذارمش...
گفتگو با «امیر حسین مدرس» مجری جوان صدا و سیما؛
رسانه جایگاه مهمی در فرهنگ سازی دارد

دقیقا با همان لحن كلام و استيلي كه در كسوت مجري حاضر مي شود پاي مصاحبه مي نشيند و اگر غير از اين باشد مصداق همان چيزي است كه خودش اسمش را مي گذارد «ادا در آوردن»! مجري جوان و خوش صحبت صدا و سيما كه تا مدتي انگ حضور بي رويه در برنامه ها را به او مي زدند، حالا با وسواس بيشتري روي صندلي اجرا مي نشيند. «امير حسين مدرس» اين بار هم با همان سختگيري هاي كاري، پذيرفته تا يكشنبه شبها روي صفحه جادويي حاضر شود و مجري برنامه اي باشد كه براي مردم مسائلي را مطرح مي كند كه شايد تا حالا بي سابقه بوده است، او خيلي خوب توانسته برنامه پر سر و صداي «چراغ خاموش» را در كمال آرامش و احترام حفظ كند كه خودش اين را فن اجرا مي داند و به خاطر عدم رعايت همين فن توسط عده اي، احساس چندان خوشايندي نسبت به حضور مجريان جوان در سيما ندارد. سوالات ما هم قرار بود حول محور «چراغ خاموش» باشد، ولي در ميانه راه به خاطر همين صحبت ها بحث به جاهاي ديگري كشيده شد كه علي رغم پراكندگي سوالات خواندنش خالي از لطف نيست. نكته جالب اين گفتگو اينجاست كه چون تلفن همراه مدرس هميشه روي منشي است و خودش هم قبول دارد كه ارتباط گرفتن با او از سخت ترين كارهاي ممكن است، ما مجبور شديم تجربه سخت و البته جالب مصاحبه با او را بپذيريم و ساعت يازده و نيم شب زير يك پل متروكه، در يك اتومبيل تاريك با او به گفتگو بنشينيم، متن زير حاصل همين حضور يك ساعته در جايي بود كه تنها روشنائيش نور تلفن همراه من بود!
ادامه مطلب
دو ساعت حضور در قطعه هنرمندان؛
ای خاک اگر سینه تو بشکافند...
آخرین روز حضورم در پایتخت را می خواهم برای خودم باشم، چرا که این چند روزه انقدر عرق ریخته ام که بزرگترین آرزویم یک هواخوری درست و حسابیست! تصمیم می گیرم صبح زود از خواب بلند شوم و سری به بهشت زهرا(س) بزنم، برای همین صاحبخانه را سیخ می کنم که او هم با من همراه شود، صبح به اتفاق «علیرضا» و «میکائیل» دوستش به سمت جاده قم حرکت می کنیم. به جز پدر علیرضا کسی را در بهشت زهرا نداریم، پس بلافاصله می خواهم که به قطعه هنرمندان برویم، با پرسش های زیادی بالاخره به تابلویی می رسم که روی آن نوشته شده
«قطعه هنرمندان»

وارد که می شوم می بینم سر یکی از قبرها خیلی شلوغ است، بی درنگ به سمتش می روم، بله... مقبره «مرحوم محمدعلی فردین» است، یک گروه که من اسمشان را «عشق فردین» گذاشته ام دور قبر جمع شده اند و ترانه های فردین را باهم می خوانند، مراسم خوانندگی که تمام می شود هم دور هم می نشینند از خاطراتشان با فردین تعریف می کنند، آخر اکثر آنها بزرگترین افتخارشان این است که یک بار مرحوم را از نزدیک دیده اند، از لابلای صحبتهایشان می فهمم که پنجشنبه ها هم دستگاه ویدئو پخش اینجا می آورند و فیلمهای فردین را تماشا می کنند! از کنارشان رد می شوم... بیش از نیمی از صاحبان مزار را نمی شناسم چون به جز هنرمندان، فرهیختگان دیگری مثل اساتید دانشگاه و مترجمان هم میانشان دیده می شود، افسوس که سر هر قبری می رسم انگار هیچ کس زیر این خاک نیست، آن چنان غبار روی آنها نشسته که معلوم است دست کم طی یک ماه گذشته هیچ کس به دیدارشان نیامده، از «اسماعیل داور فر» که از آخرین هاشان بود تا «جهانگیر فروهر» که شاید از اولین ها باشد... ادامه مطلب را ببینید تا متوجه شوید که در قطعه هنرمندان بهشت زهرا چه می گذرد؟
ادامه مطلب
اینجا تهران است... من هستم، خدا هست و ميليونها اتومبيل كه با بوق هاي مكررشان اعصاب راحت را از تو گرفته اند، دارم ديوانه مي شوم، از آمدنم پشيمانم ولي به اين اميد دارم كه فردا بازمي گردم، تا حدودي پشيمان شده ام كه زندگيم را به اينجا منتقل كنم ولي همچنان مصر هستم به اين كار، به همين زودي...

در ضمن گزارش ها و خبرهاي جالبي هم دارم كه نوشتنش در مجال اين كافي نت گران قيمت نيست، به مشهد كه رسيدم كاملا توضيح ميدهم كه در جشن منتقدان چه گذشت و يا چرا چهار مامور گشت ارشاد يك دختر را در ايستگاه مترو ميرداماد مثل سگ زدند و دخترك بيهوش شد و توضيح مي دهم كه در موزه سينما چه گذشت، البته اين آخري با كلي عكسه... منتظر باشيد!
روزی که داشتم با مهندس پژمان مصاحبه می کردم، یک اتفاق جالب افتاد، بعد که فکر کردم دیدم تا حالا تو مصاحبه هام از این دست اتفاقات زیاد بوده، با خودم گفتم حتما برای همه بوده چیزهایی بوده که اون مصاحبه رو به گفتگویی خاطره انگیز بدل کرده، واسه همین بد ندیدم که همه خبرنگارها رو به یک بازی وبلاگی که الان تو این دنیای مجازی تا حدودی رسمیت هم پیدا کرده دعوت کنم و اون اینه که هرکسی بیاد و خاطره انگیزترین مصاحبه اش رو بنویسه و بگه که چرا اون مصاحبه براش جالب بوده؛
ادامه مطلب
داد معشوقه به عاشق پیغام *** که کند مادر تو با من جنگ
نگـاه غضـب آلــوده زنــد *** بر دل نازک من تیر خدنگ
مادر سنگ دلت تا زنـدست *** شهد در کام من و توست شرنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی *** باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه تنگـش بــدری *** دل برون آری از آن سینه تنگ

عـاشـق بـی خـرد ناهنـجار *** نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
رفت و مادر را افکند به خاک *** سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوقه نـمود *** دل مادر به کفش چون نارنگ
ازقضا خورد دم در به زمیــن *** و اندکی رنجه شد او را آرنگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز *** اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود *** پی برداشتن دل، آهنگ
آه دست پسرم یافت خراش * وای پای پسرم خورد به سنگ
گفتگوي اختصاصي «نخست» با شهردار مشهد؛
رفع برخي مشکلات از اراده ما خارج است
اوايل سال 86 بود كه «مهندس سيد محمد پژمان» بر منصب شهرداري مشهد تكيه زد و سكان مسؤوليت اين كلانشهر مذهبي را به دست گرفت، شهردار مشهد از زماني كه سمتش در استانداري را وداع گفته و به ساختمان بزرگ شهرداری پا گذاشته قدم هاي بزرگي در راستاي تبديل مشهد به شهر ملي برداشته است، البته خودش همانقدر كه از فعاليت خودش و همكارانش در اين زمينه رضايت دارد به همان اندازه هم انگيزه براي بهتر شدن در خود مي بيند و دائما با اشاره به اين فعاليتهاي گسترده صورت گرفته، هنوز آنها را ناكافي مي داند، «مهندس پژمان» كه خضوع و فروتني از شاخصه هاي شخصيتي اوست در ظهر يك روز كاري ميزبان مدير مسؤول، عكاس و خبرنگار »نخست» بود، گفتگوي زير حاصل اين ملاقات يك ساعته با كسي است كه شايعه استاندار شدن او هم به گوش مي رسد، خودش كه اين خبر را نه تاييد كرد و نه تكذيب!
ادامه مطلب
دوباره تشکر، دوباره از احسان رحیم زاده! خوشبختانه مصاحبه ای که می خونید تک وتنها صورت گرفت و غیر از من کسی پاش نبود نتیجتا هیچ بنی بشری نمی تونه ادعا کنه که سوالاتش استفاده شده، نکته دوم اینکه دوستانی که ضمن ابراز لطف به اینجانب قصد پشت پا زدن رو داشتند در جریان باشند که موفق نشدند و همینطور که ملاحظه می کنید این گفتگوی من هم چاپ شد، خودم بارها به دوستان توصیه کردم که وبلاگ نباید مکانی برای ابراز خصومتهای شخصی باشه و امیدوارم این آخرین پست اینجورکی باشه! گفتگو با «محمد رحمانیان» نویسنده و کارگردان برجسته تئاتر؛ یک سروگردن از تئاتر غرب بالاتر هستیم

همیشه در عالم هنر افراد انگشت شماري هستند که نامشان مي تواند تضمين موفقيت نسبي یک اثر هنری باشد، نامی که شاید اصلا مردم به خاطر همین به تماشای آن اثر می نشینند. «محمد رحمانیان» هم از همین افراد است که تا به حال تک تک آثار او چه تلویزیونی و چه در عرصه هنرهای نمایشی با اقبال بالاي هنر دوستان روبرو شده است. او نمایشنامه نویسی را با متن «سرود سرخ برادری» آغاز کرد و از همان سال تا الان به استثنای 9سالی که ممنوع الکار بود به طور مداوم فعالیت داشته است. آخرین کاری که از رحمانیان در تلویزیون پخش شد مجموعه نمایشی «توی گوش سالمم زمزمه کن» بود که در اوقات استراحت ظهرگاهی، مهمان خانه های مردم شده بود و آخرین اثر او در عرصه هنرهای نمایشی نمایش «عشقه» بود که سال گذشته روی صحنه رفت. در سینما هم کم و بیش فعالیت نویسندگی دارد اما خودش می گوید که علاقه ندارد زورکی سینمایی شود! مدتی هم هست که او را به عنوان کارشناس حوزه نمایش برنامه «دو قدم مانده به صبح» می بینیم. «محمد رحمانیان» علی رغم مشکلاتی که شکستگی پایش برایش بوجود آورده بود، در گفتگویی یک ساعته با ما حاضر شد که حاصلش را می خوانید؛
ادامه مطلب
به روزم!
همین اول کاری یک تشکر خیلی ویژه بکنم احسان رحیم زاده از عزیز که تو ویراستاری این مصاحبه خیلی کمکم کرد و عرض ادب مخصوصی داشته باشم خدمت همه بزرگوارانی که بعد از این مصاحبه هرچی خواستند پشت سر من گفتند! من اصلا قصد تعریف و تمجید از خودم را ندارم و به هیچ عنوان به خودم اجازه بی حرمتی به دیگران را نمی دهم، ولی با توجه به حرف و حدیث های پیش آمده باید بگم که یک پیامکی چند روز پیش به دستم رسید با این متن:
هرچه بیشتر اوج بگیری از نظر اونهایی که قادر به پرواز نیستند کوچکتر به نظر میای!
همیشه اولین نگاه تعیین کننده است
۰ روزنامه جام جم

مقابلش که می نشینی به سختی نشانه هایی از پیری در وجودش احساس می کنی، ولی خودش این موضوع را قبول ندارد. خیلی معمولی گفتگو را شروع می کند، اما وقتي سر سخن مي آید آنقدر شیرین صحبت می کند که حیفت می آید با سوالاتت صحبت کردنش را قطع کنی. تمایل چندانی به گلایه و درد دل ندارد و تاکید می کند که حرفهایش اعتراض نیست بلکه یک راهکار است ولی برخی دردها را این بار نتوانست کتمان کند. «استاد علی نصیریان» نمایش نامه های زیادی نوشته است که معروف ترینش «بلبل سرگشته» است، او از اولین کسانی است که نمایش ایرانی را در خارج از کشور روی صحنه برده ولی همیشه آثار او به احیای سنت ها و افسانه های پارسی مشهورند، گفتگوی دو ساعته ما با این هنرمند دلسوز را می خوانید؛
ادامه مطلب
«مدیرکل»؛
آینه تمام نمای ادارات ایرانی

همیشه یک سری برنامه ها هستند که به اصطلاح انسان را سرکیف می آورد، این برنامه ها معمولا به صراحت حرفهای نهفته انسان را بازگو می کنند و بر همین اساس هم آنقدر روان و ساده با مخاطب ارتباط برقرار می کند که تماشاگر از اینکه یکی پیدا شده که بگوید او چه می گوید ذوق می کند و البته باور پذیری یک مجموعه عامل مهم این ذوق است، باور پذیری و همذات پنداری تمام و کمال زمانی معنا پیدا می کند که مخاطب با محیط آن برنامه نیز آشنا باشد.
ادامه مطلب
یک حس خیلی جالب و هیجان خاصی سراغ آدم میاد وقتی با یک نفر در ارتباطی، ولی اونو تا حالا ندیدی! تو این محیط مجازی هم خیلی از ماها هنوز همدیگر و ندیدیم، یک نگاه به پیوندهای این وبلاگ بندازید... من از بین اینها هنوز خیلی هاشونو ندیدم، اما صبح چهارشنبه یک اتفاق جالب افتاد و من یک نفر از همکاران وبلاگی خودم رو دیدم، بله! من موفق شدم تا در مصاحبه ای همکار عزیز و خوش ذوق خودم احمد صبریان رو ببینم، خیلی جالب بود چون نه من اونو شناختم نه اون منو! حالا من از این آشنایی خیلی خوشحالم و مسبب اونو احسان رحیم زاده می دونم که بهش گفتم بیاد مصاحبه، ولی خودش نیومد و آقای صبریان به جاش اومد!
ولی هنوز خیلی ها هستند که فقط اسماً می شناسمشون و لحظه شماری می کنم که اونها رو ببینم. واسه شما هیجان نداره دیدن کسی که می شناسینش ولی ندیدینش؟
جشن روز جهانی تئاتر
«مجتمع فرهنگی هنری شهید هاشمی نژاد»
سیمتری طلاب، خیابان دریا / ساعت 19 و 30دقیقه

یکی از مشکلاتی که همیشه خبرنگاران ـ یا حد اقل من ـ باهش درگیرم، اینه که متاسفانه خیلی از هنرمندان رو می شناسند و می دونند که مثلا فلان بازیگر آدم خوبیه یا آدم بد اخلاقیه؟ همین دونستن باعث میشه که جور دیگه فیلمشانو رو نگاه کنند، مثلا وقتی من با آقای x مصاحبه گرفتم و دیدم کلا آدم نرمالی نیست، وقتی فیلمش رو می بینم، هرقدر هم که بنده خدا کمدی باشه و بخندونه ولی من نمی تونم اون خنده هار و باور کنم و البته بالعکس اون هم صادقه، یعنی وقتی من می بینم که کسی مثل «سعید سهیلی» آدم خوبیه و همیشه با روی باز و خنده با من صحبت کرده هرجوری هست خودمو راضی می کنم که فیلماش هم خوبن! ضمن اینکه غیر از فیلماش طرفدار خودش هم می شم، واسه همین هم مدتیه که به عنوان یک خراسانی شدیدا سعید سهیلی رو دوست دارم و کاراش رو دنبال می کنم و غالبا هم طرفداریش رو می کنم، واسه همین هم هست که الان نگرانم... از وقتی که شنیدم «رضا شفیعی جم» و «جواد رضویان» بازیگران اصلی فیلم جدیدش هستند به دلم افتاده فیلم جدید سهیلی برعکس «چهار انگشتی» فیلم خوبی نمی شه، کاری از دستم بر نمیاد، فقط امیدوارم فکرم اشتباه باشه... همین!
دوستان عزیز وبلاگ نویسان مشهدی!
خاضعانه ترین سلام ما را پذیرا باشید...
شیوخ عرب خلیج همیشه فارس، دارند این خلیج همیشه نیلگون ایرانی را از چنگمان در می آورند. باید بجنبیم که دارد دیر می شود. اگر موافقید طی هفته آینده در مقابل دفتر سازمان ملل در مشهد تجمع کنیم و یک بار هم که شده غیرت وبلاگ نویس های مشهدی را به رخ اعراب و کشورک امارات بکشیم. بیایید اعلام نفرت کنیم... بیایید از خلیج فارس دفاع کنیم...
با تمام احترامی که برای وحید عدالتی قائلم و حالا هم به دعوتش لبیک گفتم و از شما هم می خواهم که این کار را بکنید، ولی به نظر من خلیج فارس، عرب و یا انگلیس هیچ فرقی نمی کنه! حالا اونا یک عمر بگن خلیج عربی، ما هم این ور هی تصحیح کنیم بگیم خلیج فارسی. همینجوریه که از کارهای اصلیمون عقب می مونیم... ولی در عین حالا باید حرکت خوبی باشه، همکاری شما را می ستاییم!
مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان رضوي در گفتگوي اختصاصي با «نخست»:
اصل «نوآوري» از عرصه فرهنگ آغاز مي شود

سفرهاي استاني هيأت دولت علاوه بر تحولي كه در ساختار نظام تصميم گيري و مديريتي كشور پديد آورده و شعار تمركززدايي را عملاتي كرده است، توانسته مديران استاني را نيز براي تلاش بيشتر انگيزه اي مضاعف بخشد. در اين راستا اين سفرها از سويي كابينه را از تهران نشيني محض بيرون آورده و وزرا را با مشكلات محلي آشنا كرده است و از سويي ديگر اين امكان را به مديران استاني داده كه در سطحي ملي مطالبات محلي را پيگيري كرده و مشكلات به ظاهر كوچك را با تكيه بر منابع مديريت ملي برطرف كنند...
ادامه مطلب
یادداشتی بر «زن دوم»؛
اداي تكليف كارگردان به همسرش!
همواره يكي از اصولي كه مورد توجه فيلمسازان بوده است، مقوله اقتباس ادبي است. تا پيش از اين فيلمهايي مثل «هميشه پاي يك زن در ميان است»، «سارا»، «پری» و بسياري آثار سينمايي ديگر يا عيناً و يا با نگاهي آزاد به يك كتاب يا مجموعه توليد شده است. امسال هم فيلم سينمايي «زن دوم» را مي توان اولين اثر اقتباسي سينما در سال جديد دانست كه البته ساير نويسنده كار كه اينبار در كسوت تهيه كننده نيز «سيروس الوند» را همراهي كرده بود، بسيار هويداست.
ادامه مطلب
چهلمین روز درگذشت قربانیان حادثه راهيان نور نزدیک است و من و تمامي اهالي مطبوعاتِ شهرم ياد و خاطره اين عزيزان را گرام ميداريم و تسليتي رو نثار قلب داغديده خانواده هاي آنان مي كنيم...

علي الخصوص "حبيب قاآني" عزيز كه يكي از نزديكانش رو از دست داده است.
خدایش بیامرزد
