تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
ماجرای من و دخترک! 0:51 قبل از ظهر

به خدا من خودمم!

فکر کنم این شکلی بود!

یک ماجرایی درست روز بعد از آپ قبلی برایم اتفاق افتاد که اینجایم مانده بود بنویسمش، ولی دلم نیامد پستم را خراب کنم؛

شبی از شب‌های خدا که اتفاقا لیالی قدر هم بود داشتم می‌رفتم سر تمرین نمایشم... کنار خیابان نشسته بودم توی ماشین ـ که استثنائا ماشین حاج آقا هم بود و از آن گران‌ها ـ که یکباره دیدم دختر خانمی خوش بر و رو و زیبا در را باز کرد و کنارم نشست! نگاهی به صندلی عقب انداخت که مهدی نشسته بود و گفت: «اه... شما که 2نفرید!» من که کم کم شیطان رجیم به جلدم وارد شده بود، گفتم «خب باشیم، نمی‌خوایم بخوریمت که، رفیقمه دیگه»

بنده خدا چیزی نگفت و نشست، اما تا اینکه نفر بعدی که برای پول برداشتن از عابر بانک پیاده شده بود وارد ماشین شد، دختر خانم فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. اما من که فکر کردم بد نیست تفریح شبانه‌ام جور شود دنبالش رفتم ـ البته بدون مسافرانم ـ و سوارش کردم.

دختر تا نشست گفتم «اسمت چی بود؟» به حالت تعجب نگاهم کرد و گفت: «یعنی چی؟» گفتم «یعنی چی نداره دیگه! تو مگه اسم نداری؟ می‌خوای هو صدات کنم؟» دخترک نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت و گفت «مگه تو خودت نیستی؟» سرم را خواراندم و گفتم «والا خودمم؛ خود خودم!»

دخترک هیچی نگفت و رفتیم. کمی که حرکت کردیم گفت «منو می بری یه جای خلوت؟» استغفر الله! شب احیا و وفات حضرت علی(ع) ببرمش جای خلوت چه کارش کنم؟ به‌ش گفتم «واقعا الان جای خلوتی ندارم»

باز دوباره انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: «اما به خدا تو خودت نیستی!» گفتم «تو یا منو مسخره کردی یا خودت مسخره‌ای» دختر انگار که از حرفش پشیمان شده باشد گفت «آخه تو موهات تا کمرت بود!!!» گفتم «بشین دختر جان! من که دفعه اول تو رو می‌بینم تو هم همینجور! آخه موهای منو از کجا دیدی؟» باز دوباره به حرفش مصمم شد و گفت: «بابا تو عکسی که فرستادی!»

خواستم حرف بزنم که پلیس از کنارمان رد شد و دختر که انگار سابقه این جنگولک بازی‌ها را نداشت نفس راحتی کشید و من گفتم: «آخه من کی به تو عکس دادم؟ من حتی اسم تو هم نمی دونم» گفت «اسمم؟» گفتم «خب آره دیگه مثلا اسم من مسعوده، اسم تو چیه؟» یک دفعه انگار که برق 3فاز به‌ش وصل کرده باشند گفت «اسم تو مسعوده؟» گفتم «خب آره» گفت «دیدی گفتم تو خودت نیستی! نگه دار» گفتم «چت شد؟» گفت «اصلا کی به تو گفت منو سوار کنی؟» گفتم «گلاب به روت من گه خوردم، اگه کسی رو سوار کردم! خودت پریدی تو ماشین» دختر کمی مظلوم‌تر شد و گفت: «تو رو خدا نگه دار، من اشتباه کردم فکر کردم تو خودتی»

ماشین را زدم کنار و دختر پیاده شد و سریعا تلفنش را برداشت تا به آن فلک زده‌ای که چند دقیقه دیرتر از من رسیده بود به آنجا، بگوید که چه دسته گلی به آب داده، من هم که برای خرید سیگار دوباره به محل جنایت (محل سوار شدن دختر) برگشتم دیدم یک آقا پسری با دوستش ایستاده، همینطور که با تلفن صحبت می‌کند ماشین من را با انگشت نشان می‌دهد و فریاد می‌زند: «خودشه ها!»

چشمتان روز بد نبیند، با خودم گفتم اگر به جلو بروم که شاید با ماشین دنبالم کنند. برای همین گذاشتم دنده عقب و چیزی حدود 2کیلومتر با سرعت تمام همینجوری عقبکی رفتم! از شما چه پنهان اصلا گواهینامه‌ام را هم به خاطر دست فرمان حرفه‌ای در دنده عقب رفتن گرفتم!

خلاصه اینکه فرار کردم و خودم را به محل تمرین رساندم و دیدم بازیگرم منتظرم ایستاده، ازش پرسیدم «خوب به‌م نگاه کن ببین من خودمم؟»  طفلک نفهمید چه می‌گویم خیره شد و به من و گفت: «بعید می‌دونم تو خودت باشی!» اما شما باور نکنید «به خدا من خودمم!»


پ.ن1) آن کس که صندلی عقب نشسته بود البته بدش نمی‌آمد دخترک سوار شود فقط نمی‌دانم چرا وقتی سوار شد رنگش عوض شد و سرش به سمت پایین خم؟

پ.ن2) حقیقتا جای خلوت داشتم، خوبش هم داشتم... اما حیف که اسلام دست و پای ما را بسته بود! شب قدر و ...؟!

پ.ن3) انصافا من از اون پسره که منتظرش بود خوش تیپ‌تر بودم ها! مطمئنم دخترک پشیمان شده که چنین انسان خوش‌تیپی (من) را از دست داده و سراغ آن‌ها رفته!

پ.ن4) تا 2روز ذهنم مشغول بود که دخترک کجاست؟ البته تا حدودی شک ندارم که همان شب الحمد و قل‌هوالله‌ش را آن 2نفر خوانده بودند!

پ.ن5) به دلیل مسائل امنیتی اسم نفر سومی که باعث فرار دخترک شد را نخواهم برد!

پ.ن6) پست بعدی بعد از اختتامیه جشنواره نمایشنامه‌خوانی و شاید خبرهای خوب...


تسلیت 0:54 قبل از ظهر
خدایش بیامرزد
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: | لينک ثابت

10:43 بعد از ظهر

لنگ‌ مدیرعامل ابومسلم، پورنوگرافی و نهر فیروزآباد!

یک نمایشنامه خوانی

خوب شد دیشب به روز نکردم؛ راستش هیچ سوژه‌ای در ذهنم نبود، الکی می خواستم دستی روی کیبورد رانده باشم، اما حالا بهتر می‌شود نوشت؛

1) مدیرعامل خالی‌بند ابومسلم برکنار شد؛ انصافا بدجور مضحکه شده بودیم ها! خودمانیم یک دیوانه‌تر از خودمان آمده بود و داشت همه‌مان را دست می‌انداخت، ما (روزنامه نگاران، مردم، هواداران، ورزش دوستان) هم آنچنان لنگش کردیم که حد خودش را بفهمد. اگرچه می‌دانم این قاسمی بی‌همه‌چیز به این راحتی‌ها رفتنی نیست.

2) چند وقت پیش یک چیزی در بلوار وکیل‌آباد شهرمان دیدم که می‌خواستم درباره‌اش بنوسیم و یادم رفت و البته چه بهتر! چون حمید عزیزم با آن شم ادبیاتی‌اش کاملا حق مطلب را ادا کرده. علاوه بر اینکه توصیه می کنم حتما سری به وبلاگ حمید بزنید، احیانا برای تنبل‌ها توضیح می‌دهم که بلواری که سالیان دراز در شهرما اسمش «ایرج میرزا» بود شده «جلال آل‌احمد» به دلیل اینکه جناب آقای ایرج‌میرزا ادبیات پورنوگرافی را رواج داده. وای که وقتی این کلمه پورنوگرافی را شنیدم چقدر خندیدم چون این «پورنو» حداقل برای من یک خاطره‌ای دارد ناگفتنی!

3) همه ساله در ماه رمضان جشنواره‌ای در مشهد برگزار می‌شود به نام «نمایشنامه‌خوانی» بانی اولیه‌اش هم سید حجت طباطبائی استاد عزیز خودم بود، حالا و در حالی که در پنج دوره گذشته من تماشاگر ماجرا بودم امسال به لطف جواد اشگذری عزیز عزیز کارگردانی یک متن به لنگم افتاده؛ نهر فیروزآباد یکی از قوی‌ترین متن‌های استاد رحمانیان. با اعتماد به نفس خاصی قبولش کردم امیدوارم آبروی محمد رحمانیان نرود و البته آبروی خودم که بعد از 5سال دوری به تئاتر برگشته‌ام. گمانم این دومی مهم‌تر است!

4) خیلی دوست دارم کمی نوشتار این بی‌صاحب (وبلاگ محترم) را همگانی‌تر کنم تا آن‌ها که نمی‌شناسندم هم بتوانند استفاده کنند؛ ان‌شاالله از پست‌های بعدی... اگر کسی لنگمان نکرد!


1:28 قبل از ظهر

تجاوز، ماه رمضان و یابو سواری!

آسمان را سراسر مه گرفته...

ر) جسارتا باید اعلام کنم که اصلا رابطه خوشی با ماه رمضان ندارم! نه اینکه گرسنه شوم، نه... اتفاقا عین خیالم هم نیست، اما همین که مجبور باشم کاری را انجام دهم برایم سخت است؛ اشتباه نکنید! مجبور نیستم که روزه بگیرم، اتفاقا خودم هم دوست دارم... اما اینکه در حین روزه مجبور باشم چیزی نخورم، کمی سخت می‌نمایاند!

م) جای شما خالی چند روز پیش رفتم جایی که بساط بزم به پا بود؛ چشمتان روز بد نبیند، این «یابو»ی زیر پای ما ترمزش نگرفت که نگرفت و به سلامتی رفتیم توی دیوار، چیز مهمی نشد فقط گلگیر تا توی لاستیک جمع شد و با کمک بچه‌ها بیرون آمد... جوانی است و هزار دردسر!

ض) این ماجرای سخنگوی پیام هم دردسر شده؛ دوستان به جای تبریک پشت سرمان حرف می‌زنند؛ خب بزنند، گلاب به رویتان به جهنم! حالا دیگر به آن جمله‌ای که اوایل وبلاگ‌نویسی منتشر کردم بیشتر معتقد شده‌ام؛ «هر قدر بیشتر اوج بگیری از نگاه کسانی که روی زمین ایستاده‌اند، کوچکتر به نظر می‌آیی!» البته من اصلا اسم این عنوان «سخنگو» را اوج گرفتن نمی‌گذارم، اما گویا هنوز بعضی‌ها ناراحتند از اینکه روی زمین‌اند!

ا) کلا چیز کردند به این اینترنت‌ها؛ از فیس‌بوک بگیرید تا روزآنلاین و بالاترین؛ اما خدا را شکر چیزی داریم به نام «فیلترشکن»! اگر راه صحیح استفاده از این ابزار دوست داشتنی را بلد باشید، قطعا متوجه خواهید شد که چرا قسمتی از اینترنت(بالاترین) فیلتر است و قسمتی (خبرگزاری فارس) فیلتر نیست؛ به این خبر که احتمالا آدرس لینکش فیلتر است، توجه کنید؛ «محمد» شاهد عینی نامه کروبی! یا این یکی را بخوانید، اگر فیلتر نباشد؛ «مهدي قرباني» نوجوان 18ساله‌ای که در كهريزك مورد تجاوز جنسي قرار گرفته، رگ خود را زد... از من نخواهید بیشتر توضیح بدهم، بروید دنبال فیلترشکن، خودتان کامل بخوانیدش!

ن) اگر این نوشتار وبلاگ را هزار بند هم کنم، باز برای نوشتن همین بند پایانی به مشکل می‌خورم. حالا هم با «ر- م ض ا» نوشته‌ام و فقط مانده «ن»، این یکی هم بگذارید به حساب «بهار خراسان» که همین روزها منتشر می‌شود.


پی‌نوشت: این سیر تکاملی انتخاب عکس برای مطلبم هم ماجرایی شده، دقت کرده‌اید؟ اکثرا هم بی‌ربط است به موضوع؛ الان هم یکی از همان اکثرا ها! اما عکسش مال خودم است.