تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
8:32 بعد از ظهر

مرد بد قدم!

عکس: مهدی بلوریان/ مهر

1) وقتی به مشهد آمد؛ توربو ترن از ریل خارج شد، توپولف آتش گرفت، در ۲۰کیلومتری شهر زلزله آمد و در یکی از جاده‌های منتهی به شهر هم دو اتوبوس شاخ به شاخ به هم زدند، اگر اسم این قدم «نحس» نیست، پس چه اسمی دارد؟! در این بین اما خیلی‌ها مثل سربازان هم بودند که آرزو کردند کاش این نحسی شامل حال آنان می‌شد؛ مثلا توپولف در پادگان فرود می‌آمد و به طور کل پادگان منفجر و طبیعتا سربازی حداقل برای مدتی ملغی می‌شد. در عین حال پیشنهاد می‌کنم به محض انتشار خبری مبنی بر سفر این شخصیت به یکی از شهرهای کشور، مردم منطقه سریعا با حفظ خونسردی محل را ترک کرده و به مناطق دوردست مهاجرت کنند و تا اطمینان از رفع خطر بازنگردند!

2) برای اولین بار در تاریخ وظیفه عمومی ناجا، یک سرباز که هنوز دوهفته از خدمتش نگذشته بود 12روز مرخصی گرفت و در حال حاضر در برج میلاد با لباس شخصی در حال تردد و تماشای فیلم‌های مختلف است، گویا او به شدت با فیلم «هیچ» حال کرده و افسوس می‌خورد که «به رنگ ارغوان»را از دست داده است. گفتنی است؛ دلیل اصلی سفر وی به تهران دریافت جایزه‌اش از انجمن منتقدان بوده که تا این لحظه هیچ یک از مسئولین در دسترس نیستند!

3) یک عدد کیف جیبی حاوی مدارک بسیار مهم اعم از انواع کارت‌های خبرنگاری، گواهینامه، کارت ملی و عابربانک‌های خالی از پول مفقود گردیده، صاحب محموله احتمال فراوان را بر آن می‌داند که در حین حساب کردن کرایه تاکسی آن را روی صندلی جا گذاشته، بدون شک سالیان درازی طول خواهد کشید که دوباره این مدارک دور هم جمع شود.

4) دومین شماره «بهار» منتشر شد؛ گرچه بسیاری از مخاطبین با دیدن عکس «نیوشا ضیغمی» روی جلد آن، مجله را نشریه‌ای زرد توصیف کرده‌اند، اما این بار رنگ رخسار نشان ندارد از سر درون! بلکه آن چه در محتوای مجله می‌گذرد چیز راضی کننده‌ای به نظر می‌رسد. در عین حال سردبیر به هیچ وجه مسئولیت طرح جلد را به عهده نمی‌گیرد، چرا که در غیاب وی، این جلد با دستور مستقیم مدیراجرایی نشریه که علاقه خاصی به زردنمایی دارد،ٰ بسته شده است. شنیده می‌شود رایزنی‌ها برای چاپ ویژه‌نامه نوروزی بهار نیز ادامه دارد.


پ.ن۱) بدینوسیله اعلام می‌دارد عکس فوق با همکاری مهدی شمشیری انتخاب گردیده است.

پ.ن۲)  از یابنده مدارک فوق تقاضا می‌شود  هرچه سریعتر نسبت به استرداد آن اقدام نماید؛ مژدگانی ندارد!

پ.ن۳) تیتر مطلب استعاره ای از فیلم سینمایی عروس خوش قدم است، یادتان باشد خیلی فیلم مضخرفی بود!

پ.ن۴) رسم الخط جدید‍!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

3:3 بعد از ظهر

یا حجت ابن الحسن ریشه ظلم رو بکن

یک عکس آرامبخش!

الف) قول داده بودم این پست را با چنین تیتری بنویسم و توضیح دهم. اما حالا که فکر می‌کنم، میبینم شاید وقتش گذشته باشد که بعد از 20 روز درباره آنچه در عاشورای تهران گذشت بنویسم. فقط همینقدر بدانید که «چند عدد لباس‌شخصی با انواع سلاح‌ها اعم از تسمه کمربند! چوبی که از جعبه‌های میوه‌ی میوه فروشی سر کوچه کنده شده بود، میکروفن به انضمام کابل آن و البته تعداد اندکی باتوم به ملت حمله می‌کردند و ملت شریف و شهیدپرور هم همینطور که فرار می کردند فریاد می زدند «یا حجت ابن الحسن ریشه ظلم و بکن»

ب) پست قبلی بیش از آنکه کامنت عمومی داشته باشد کامنت خصوصی داشت، نمی دانم چرا خیلی‌ها از این نوشته‌ها ترسیده بودند، دوباره که یادداشت را خواندم دیدم هیچ گونه بی‌احترامی به هیچ احدی درش نبود. پیشنهادم هم به دوستان این است که از ترس خود بکاهند و چشمشان را به روی واقعیت باز کنند، واقعیت باید گفته شود حتی اگر انتهایش «آخر» باشد!

ج) از خدمت که برگشتم بچه‌های پیام شامل مدیرعامل، کادر فنی و بازیکنان گفتند «وقتی نیستی همچین پیام سوت و کوره، هیچ خبری ازش نیست.» من هم برای اینکه دل دوستان را شاد کنم مصاحبه‌ای کردم با فارس و خبری دادم با این مضمون که «باشگاه پیام از خداداد عزیزی شکایت و طلب خسارت 8میلیارد تومانی کرد!» این مصاحبه نه تنها پیام را بیش از اندازه از سوت و کوری خارج کرد و خوراک رسانه‌ای را تا یک هفته برای اخبار تلویزیونی و مطبوعاتی و البته برنامه نود آماده کرد که باعث شد خداداد هم طی مصاحبه‌ای به سخنگوی پیام یعنی من پاسخ دهد و بگوید: «این آقایی که طلب خسارت 8میلیارد تومانی کرده اصلا نمی‌تواند 800هزار تومان پول بشمارد!!» علی‌رغم اینکه خیلی‌ها از جمله همان افراد اول گفتند پاسخش را بدهم، اما این کار را نکردم، چون همین که خودم بدانم تا چه اندازه بلدم پول بشمارم بس است. راستش هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که خبرنگار زنگ بزند و سوال کند و من جواب بدهم «شرمنده؛ من فعلا مصاحبه نمی کنم!»

د) خواستم یک سفر ورزشی بروم، اما مطمئن بودم کسی به من مرخصی نمی‌دهد، برای همین رفتم بهداری سپاه و کمی صدایم را کلفت‌تر کردم و گفتم: «آقای دکتر! به شدت حالم بده، آبریزش بینی شدید، صدام هم که گرفته، دیروز بدجوری تو پادگان تب و لرز داشتم، تازه وقتی رفتم رو دکل واسه نگهبانی بدتر هم شد!» دکتر هم یک دانه از آن چوب بستنی‌ها را فرو کرد توی حلقم و گفت: «گلوت خیلی چرک کرده»!!! بنده خدا یک روز مرخصی نوشت و گفت: «استراحت مطلق در منزل!» پادگان که نرفتم، اما سفر هم که به مقصد گرگان بود قسمت نشد، عوضش افتادم پی کارهای عقب افتاده.

هـ) دوشنبه شب، سومین جشن منتقدان سینمای ایران بود و قرار بود برترین‌های سه سال مطبوعات سینمایی ایران را معرفی کنند. من مشهد بودم و رفته بودم برای شوهر خواهرم ماشین بخریم و تلفنم را در خانه جا گذاشتم، وقتی برگشتم دیدم احسان 7بار زنگ زده، با خودم گفتم حتما خبری شده، تماس که گرفتم احسان گفت که در بخش گزارش سینمایی برگزیده شدم. مطلبی بود با عنوان «کارنامه هنری گوهر خیراندیش در ده اپیزود؛ پرش از ارتفاع پست» وطن امروز. نکته جالب اینکه در خبر ایسنا نوشته برگزیده بخش گزارش سینمایی، اما در خبر فارس آمده برگزیده بخش ترجمه!!! به خاطر ترجمه مقاله «پرش از ارتفاع»! این فارس ظاهرا اینجا هم دست از دروغ برنمی‌دارد!


پ.ن1) آخر؛ اداره اطلاعات خراسان رضوی!

پ.ن2) جایزه انجمن منتقدان اولین جایزه‌ای بود که در رسته مطبوعات گرفتم و البته اولین جشنواره‌ای هم بود که کاری فرستادم، خدا کند جایزه‌اش آنقدر باشد که بشود یک ماشین خرید برای رفت و آمد به پادگان!

پ.ن3) شهرت هم دردسر عجیبی دارد!!! هرجا خودم را معرفی می‌کنم می‌پرسند: «این یارو سخنگوی پیام که با خداداد کل‌کل کرده با شما چه نسبتی داره؟» اکثرا گفتم برادرمه!

پ.ن۴)خواستم از آشوب‌های خیابانی عکس بگذارم، دیدم چندان جالب نشد در ناخودآگاه روانی تاثیر منفی دارد، این عکس بی‌ربط اما قشنگ را پیدا کردم؛ حداقل آرامبخش که هست!

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

12:24 بعد از ظهر

سیگار، نیمرو، توالت و جانی که فدای رهبر نشد!

 

                 

                بدون عکس

 

 

 

 

بالاخره این دوره کذایی آموزشی تمام شد، خدا را شکر که از زیر شکنجه‌های خدمت جان سالم به در بردم!

خ) تقریبا 2روز مانده بود به اتمام دوره، بخشنامه‌ای از سپاه کل آمد که از این پس سربازان هنگام فرمان خبردار به جای جمله «پاینده رهبر» بگویند «جانم فدای رهبر». حیف که ما زود ترخیص شدیم و نتوانستیم بیش از این جان شیرین را فدای معظم له کنیم!!!

د) شبانه‌نگاری‌های خدمت را در دفتر سبز رنگی که به عنوان دفتر مشق به‌مان داده بودند نوشته‌ام، همه‌اش طولانی است، اما می‌شود چند قسمتش را منتشر کرد؛ از همه جالب‌تر قسمت دیوارنوشته‌های توالت‌های پادگان است؛ روی یکی از درب ها نوشته شده بود؛ «عجله نکن، راحت ...ین که ..دنت هم جزء خدمتت حساب میشه»!!

م) یکی از لذت‌های فراموش نشدنی سربازی، وارد کردن اشیاء غیرمجاز به داخل پادگان است؛ این کار علاوه بر اینکه با هیجان بیش از اندازه‌ای همراه است باعث می‌شود نحوه قاچاق را هم آموخت. در این مدت هم بعید می‌دانم کسی بهتر از من می‌توانست بسته‌های سیگار را از دژبانی گذر دهد و وارد کند، البته این کار زمانی جالب‌تر می‌شد که دژبان حدود 10دقیقه‌ای تمام قسمت‌های بدن را بازرسی می‌کرد و هیچ پی نمی‌برد که سیگارهای بهمنی که روزهای بعد بوی آن در توالت‌ها از بوی ریدن سربازان پیشی می‌گرفت از کجا آمده؟!

ت) از مرخصی میان‌دوره با یک تاخیر 16ساعته برگشتم پادگان؛ خوب که پست قبلی را بخوانید می‌فهمید که حدس زدن این آنچنان هم سخت نبود. وقتی زمان تاسوعا و عاشورا رسید و فرمانده داشت به همه مرخصی می‌داد به این بهانه که تاخیر داشته‌ام، من یکی را از خروج منع کرد، آنقدر برایش از حضور در کنار حرم امام رضا(ع) در روز عاشورا گفتم که بنده خدا گریه‌اش گرفت و مرخصی را امضا کرد. من هم نامردی نکردم و نیامدم کنار حرم امام رضا(ع) رفتم تهران پیش حامد غفاری. احسان رحیم زاده و محمود عزیزی عزیز را هم ملاقات کردم و باز با 4ساعت تاخیر برگشتم پادگان. این تاخیر هم یک چیزی بود تو مایه‌های چند پست قبل درباره نیمرو چون دوباره نشستم به نیمرو خوردن و از اتوبوس بچه‌ها جا ماندم و نصف راه را با تاکسی و بقیه را با اتوبوس از تهران تا اردکان رفتم. فرمانده که حسابی لجش گرفته بود بابت این تاخیر، به عنوان تنبیه دستور داد که کوله پشتی‌ام تا اطلاع ثانوی پشتم باشد و کلاه آهنی 2کیلیویی به سرم. من هم یک روز این کار را کردم تا فرمانده یادش رفت!


پ.ن1) اگر شما جرئت دارید با ترکیب کلمات توی تیتر برای این پست عکسی بگذارید، من هم می‌گذارم.

پ.ن2) 3روز تعطیلات عاشورایی را که تهران بودم به اندازه یک دوره کامل سربازی خاطره داشت؛ پست بعد مفصلا توضیح می‌دهم؛ تیترش را هم همین الان می‌زنم؛ «یا حجت بن الحسن، ریشه ظلم و بکن!»

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

2:19 بعد از ظهر

نگاره‌های آخر در آخرین ساعت

پیدا کنید من را!

حالا دقیقا 2ساعت مانده تا برگردم به اردکان، یک هفته‌ای مشهد بود،م اما دست و دلم به نوشتن نرفت. حالا هم تقریبا دارم به زورم می نویسم؛

خ) دم آمدن فرمانده خیره شد توی چشمم و گفت: «ظهر جمعه باید اینجا باشی... فقط ظهر جمعه. باز نری شنبه صبح بیایی» خوب فهمیدم این را به این خاطر فقط به من گفت که توی مرخصی های 2ساعته شهری هم 2ساعت دیر برمی‌گشتم. حالا ظهر جمعه است و من تازه می‌خواهم حرکت کنم؛ 14 ساعت تا اردکان.

د) حالا فهمیدم همانقدر که پادگان خاطره دارد، اینجا هم دارد؛ چند شب پیش ماشین حاج آقا را برداشتم رفتم حوزه هنری نمایش ببینم، ماشین را کوچه بغلی پارک کردم و داخل شدم، نمایش که تمام شد وقتی آمدم بیرون گلاب به رویتان یادم رفت با ماشین آمده‌ام سوار تاکسی شدم برگشتم خانه، نکته جالب اینکه در طول مدت برگشتنم توی تاکسی مدام داشتم با سوئیچ این ماشین ور می رفتم اما هیچ وقت برایم سوال پیش نیامد که این دست من چه کار می‌کند. نکته جالب‌تر اینکه به محض اینکه رسیدم مغازه، سوئیچ ها را تحویل پدر دادم و بابت اینکه ماشین را داده بود تشکر کردم! توضیح اینکه شب رفتم ماشین را از تقی آباد آوردم!

م) به کلی از کارهایم در این یک هفته رسیدم و به بیشترشان هم نه، مهم تجدید دیدار بود که حاصل شد. اما نمی دانم چرا همیشه کارهایم را می گذارم برای دقیقه 90، الان که ساعت 2 و نیم شده من تازه از حمام در آمده‌ام با یک عدد کله کچل‌تر از قبل، بیش از هزار و یک کار دیگر هم روی زمین ماند و نتوانستم انجام دهم. ان شاءالله وقتی برگشتم؛ 17 دی ماه.

ت) از چند نفر باید عذرخواهی کنم؛ اول از آن 188نفری که در نبود من با موبایلم تماس گرفتند و من نتوانستم جواب دهم، دوم از آن 93نفری که برایم پیامک فرستاده بودند و باز من نتوانستم پاسخ دهم و سوم از شما که مجبور شدید این پست مزخرف که مفهومش فقط اعلام زندگانی بود را بخوانید، خیلی عجله ای شد، ببخشید.

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: نوشته های بی ربط و الکی | لينک ثابت |

7:25 بعد از ظهر

بالایی منم؟!!

کدوم یکی منم؟

14روز است غیر از سرباز(پسر) هیچ کسی را ندیده‌ام و غیر از رنگ خاک هیچ رنگی را. حالا هم اصلا نمی‌توانید تصور کنید وقتی به یک سرباز مرخصی می‌دهند چه کیفی می‌کند! نه؛ اصلا امکان ندارد بتوانید تصور کنید. اما من برایتان توضیح می‌دهم؛ درست مثل کیفی که یک خر می‌کند وقتی از طویله آزادش می‌کنید تا کمی برای خودش ول بگردد، حتی برای همین 2 ساعت!


0:46 قبل از ظهر

تصاویر منتشرنشده از سرباز رشید اسلام «م.ح»! (متاسفانه عکس ها توسط سایت تینی پیک از بین رفت)

همين الان يك دفعه حس نوشتنم آمد، الان؛ چهارشنبه 13 آبان ساعت 19 و 20 دقيقه در شهرآرا. البته حالا كه شما اين نوشته را مي‌خوانيد اصلا اين موقعي كه بالا نوشتم نيست، الان دارم مي‌نويسم براي دم رفتن بگذارمش روي وبلاگ؛

 

الف) حالا كه شما داريد اين مطالب را مي‌خوانيد قطعا من اردكان يزد، سربازي‌ام. خر شدم... دفترچه‌ام را مثل اين بچه مثبت‌ها سر موقع رفتم فرستادم حالا 18/8/88 بايد به خدمت مقدس اعزام شوم که شدم. تازه اوج كارهايم است، واي خدا! چقدر كارهايم روي زمين مانده؛ الان كه فكر مي‌كنم من قطعا 3روز بدون موبايلم مي‌ميرم! موبايل، اينترنت، روزنامه... حتما اختلالات رواني سراغم را مي‌گيرد. اصلا مي‌دانيد چيست؟ لعنت به خدمتي كه بخواهد زوركي باشد!

ب) دوست ندارم درباره عقايد سياسي‌ام چيزي بنويسم، وبلاگم از جاهايي كه انتظارش نمي‌رود چك مي‌شود اصلا انگار خفقان شده، به گوش پدرم رسانده‌اند؛ بنده خدا برايش اس ام اس فارسي مي‌زنم بلد نيست بخواند، بعد ازم مي‌رسد: «مسعود! اين وبلاگ چي هست كه تو داري؟» خب خدا خيرش بدهد هركسي را که به اين بابا گفته من وبلاگ دارم و باقي قضايا كه از ريز نوشته‌هايم برايش توضيح داده. شعر بلد نيستم وگرنه اينجا يكي از آن شعرهاي روشنفكرانه مي‌طلبيد درباره خفقان و «دهانت را مي‌بويند» و از اين جور حرفها!

ج) تلفن‌هاي غريبه عذابم مي‌دهد، اصلا پشتم ميلرزد وقتي از اين شماره‌ها روي گوشي‌ام مي‌افتد، اين فقط در تلفن‌هاي غريبه خلاصه نمي‌شود آشناياني كه سال مي‌آيد و مي‌رود و تماس نمي‌گيرند هم بين‌شان هست، يا كسي پولي قرض مي‌خواهد، يا مي‌خواهد مطلبي برايش بنويسم در شهرآرا يا مي‌گويد «كي بيكاري ببينمت؟» واقعا ديدن من چه خاصيتي دارد، آنقدر در رودبايستي همين آدم‌ها مانده‌ام كه اگر كارهايي كه به ملت از روي رودربايستي قول داده‌ام را روي كاغذ رديف كنم حداقل يك دفتر 40برگ خواهد شد. اه... تا كي وقتي تلفن غريبه مي‌افتد الكي آرام صحبت كنم و دروغكي بگويم «من توي جلسه‌ام بذار بعدا بهت مي‌زنگم»؟!

د) روز قبل از اعزام با بر و بچ رفتیم تفریح (همه مرد بودند، به خدا!)، حاصلش همانی شده که می‌بینید؛ سرخوش بودم. شده بودم مدل عکاسی. کلا عکس گرفتن را دوست دارم اما در عکس افتادن را اصلا! به هیچ وجه خوش عکس نیستم، این‌ها هم که می‌بینید شانسی یک چیزهایی درآمده. به گمانم پست بعدی عکس‌هایی باشد با لباس سربازی!

هـ) نمونه عکس اصلی پست را (البته به طور کامل) قاب کرده‌ام و الان روی میزم است در شهرآرا! حداقل من که می‌روم زیر پرچم نظام خدمت کنم همکارانم از وجود نازنینم بی‌بهره نمانند. وقتی خودم آن‌جا بودم که پشت سرم حرف می‌زدند، حالا عکسم را گذاشته‌ام تا مدافعم باشد!

و) امیر قویدل مرد؛ امان از این احسان که با یک اس ام اس حالم را خراب کرد، اما واقعا مرد. خدا بیامرزدش، آمده بود مشهد رفتم دیدنش در هتل هما، مصاحبه هم کردم. همین روزها در جام جم بخوانیدش.

ز) برای بار اول است که عکسم را می‌گذارم، از زوایای مختلف هم گذاشته‌ام که خوب نگاه کنید؛ ببینید من شبیه ضدانقلاب‌هایم؟! شبیه آن‌هایی که وجودشان برای این مملکت خطرناک است؟!! ...امان از کوته فکران تنگ نظر!


11:47 بعد از ظهر
دو روایت از یک سفر

نیمرو

1) روایت اول؛ نیمروی 141هزار و 900 تومانی

برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچه‌اش هم کنارش نشسته بود)  نگاهی کرد و گفت «معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید!» حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعت‌های 7 بود رسیدیم خانه،  جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.

تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم به سرعت رفت فرودگاه پولش را دادم اما وای... گفتند «شرمنده برگردید که گیت بسته شده...» و من برگشتم!

سوار تاکسی شده بودم که برگردم، راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «می‌دونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یه خورده گرون‌تره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من می‌ده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم می‌ده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800  تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!

حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید.

خوب دقت کنید اگر هوس نیمرو نمی کردم و این شکم لعنتی را نگه می داشتم الان 141هزار و 900تومان ضرر نمی کردم!!!

هواپیما

2) روایت دوم؛ کل کل و ضرر 141هزار و 900 تومانی

برای نمایشگاه مطبوعات رفتم تهران، تهران رفتن یک طرف، برگشتن از پایتخت یک طرف. گفتند بلیط برگشت نیست، اما از آنجا که تا به حال سابقه نداشته بی بلیط بمانم مثل مرد وارد آژانس شدم و گفتم «برای امشب یک بلیط هواپیما» زن جوان (که بچه‌اش هم کنارش نشسته بود)  نگاهی کرد و گفت معلومه که تو این وضعیت بلیط نیست، انگار از 8/8/88 بی خبرید! حالا فهمیدم کار به همین راحتی هم نیست، اما بنده خدا دوبار اینتر زد و چند بار دکمه فشارید و گفت «برای 8 و نیم هست» درنگ نکردم و گفتم «تا وقته من از عابر بانک پول میارم ، صادرش کن!» رفتم و برگشتم بلیط را گرفتم و رفتم نمایشگاه شد ساعت 6. دست استاد را گرفتم که برویم خانه و وسائلم را بردارم. ساعت‌های 7 بود رسدیم خانه،  جایتان خالی هوس نیمرو کرده بودم؛ روغن و ماهیتابه و گاز و بدبختی... نیمرو را آوردیم وسط سفره، ساعت شد 7 و نیم که از خانه زدم بیرون.

تاکسی از امام حسین(ع) سوار شدم برای آزادی، اما دیدم نیم ساعت طول کشید آمد تا ولیعصر(عج) پریدم پایین و ماجرا را موتوری کردم، نزدیک فرودگاه شدم که اس ام اس بازی‌هایم با یکی از دوستانم در تهران به اوج خودش رسیده بود، او می‌گفت که من بی معرفت شده‌ام و تهران سراغش نرفته‌ام و من گفتم و در حقیقت نوشتم «خب الان بلیطم رو کنسل می کنم و بر می‌گردم» طفلی که فکر نمی کرد من آنقدر خر باشم و نوشت «هرکی این کار رو نکنه...» رسیدم فرودگاه، هنوز یک ربع مانده بود به پرواز، رفتم بلیط فروشی و گفتم «اینو کنسلش کنید لطفا» مرد تعجب کرد و گفت «تو این بی بلیطی کنسلی مشهد؟» گفتم «آره، تهران واسم کاری پیش اومده.» بلیطم رو کنسل کردم و سوار ماشین شدم که برگردم راننده تاکسی گفت «جا موندی؟» گفتم «آره» گفت «می‌دونی که تا جمعه بلیط نیست!» گفتم «آره» گفت «اما من واسه فردا شب بلیط دارم!» گفتم «خب دمت گرم؛ بده!» گفت «یک خورده گرون‌تره!» گفتم «چند؟» گفتم «صد هزار تومان!!!» سرم سوت کشید دوبرابر قیمت؟ گفت «جون تو قیمتش همینه! به من می‌ده 85 تومان، 5 تومان پول پیکه که میاره بهم می‌ده، 5تومان هم واسه خودم داره!» اما این وسط من نفهمیدم 5تومان دیگه کجا رفت؟!! 40 هزار تومان بهش دادم که فردا همین موقع دم پرواز بلیط را به من بدهد، فردا هم آمدم 60هزار تومان دیگه دادم و بلیط50 هزار و800  تومانی را خریدم 100هزار تومان!!!

حالا شما حساب کنید؛ 500 تومان کرایه از امام حسین(ع) تا ولیعصر(عج) 7 هزار تومان کرایه موتور از ولیعصر(عج) تا فرودگاه، 25هزار و 400تومان ضرر بلیط برگشتی (نصفش را برگردادند)، 9 هزار تومان کرایه برگشت از فرودگاه تا خانه و بالاخره 100هزار تومان خرید بلیط جدید. این‌ها همه ضرر یک کل کل هیجان‌انگیز بود که خیلی حال داد!

فردا خودم را به آن بنده خدا نشان دادم، اول شوکه شد و فکر کرد الکی گفتم که بلیط داشتم اما من فکر اینجا هم کرده بودم و کپی بلیط کنسل شده را نشانش دادم تا پوزش به خاک مالیده شود که شد! واقعا فکر نمی‌کرد انقدر خر باشم ولی بودم!


پ.ن1) اجازه ندهید من بگویم کدام روایت صحیح است؛ خودتان حدس بزنید و البته بگذارید کسانی که درگیر ماجرا شدند برداشت خودشان را داشته باشند!

پ.ن2) در تهران اتفاقات دیگری هم افتاد که واقعا از حوصله این متن خارج بود، پست بعدی؛ «دروغ بزرگ فارس» و چند تا ماجرای دیگر را می نویسم.

پ.ن3) منظور از استاد در این متن «استاد علیرضا عطاریانی» است.

پ.ن4)واقعا قرار نیست کسی به فکر این بازار سیاه وحشتناک باشد؟ بنده خدا اصلا اینکاره بود، می‌گفت مشتری دائم دارم تو این شلوغی ها!


1:11 بعد از ظهر

 نظرات من درباره ولايت فقيه، نماز ميت، نماز جمعه و آقاي احمدي نژاد

سرباز وطن

گشتيم دنبال پارتي براي اينكه اين سربازي لامسب را مشهد بيفتم، گفتند بايد مصاحبه بدهي، جالب بود؛ تا به حال براي سربازي ديگر مصاحبه نداشتيم، اما خيالي نبود اين‌همه با ملت مصاحبه كرديم حالا يكي با ما مصاحبه كند؛ رفتم پادگان ثامن‌الائمه(ع) يك آقايي با مقدار زيادي ريش جلويم نشست و شروع كرد؛

- اسلام فقهي چيست؟

فكر كردم، سرم را بالا و پايين كردم و كمي من‌من... يك دفعه به سرم زد؛ «اسلامي كه مورد تاييد ولايت فقيه باشد...» طرف يك آفرين گفت و سرش را روي كاغذش خم كرد و چيزي نوشت و ادامه داد.

- نظرت درباره شخص مقام معظم رهبري چيست؟

ماندم چه بگويم، نگاه تقريبا خشمگين مرد جوان كه سرش را از روي كاغذ بلند كرد را حس كردم و با يك قيافه حق به جانب گفتم «اِ...» كه يعني اين چه سوالي است مي‌پرسي؟ و ادامه دادم «شما فكر مي‌كنيد اگر تدابير حكيمانه ايشون نبود، ملت الان در اين وضعيت به سر مي‌برد؟» مرد جوان هم طبيعتا گفت «نه» و باز من پررو شدم «شما ببينيد، نه تنها در ايران كه در سراسر دنيا مثل لبنان همه از ايشون به عنوان ولي امر مسلمين جهان ياد مي‌كنند» مرد جوان دستي به ريش‌هاي انبوهش كشيد و شعف‌زده يك آفرين گفت و ادامه داد.

- نماز جمعه چند ركعت است؟

فكر كردم و با مراجعه به مطالعات قبلي كه داشتم گفتم «2ركعت... ركعت اول قبل از ركوع يك قنوت دارد و ركعت دوم بعد از ركوع» مرد جوان به نشانه رضايت سرش را تكان داد و پرسش هايش را ادامه داد.

- نماز ميت چند ركعت است؟

اين دفعه واقعا شوكه شدم؛ نماز ميت كه ركعت نداشت. 100تا آدم كنار هم مي‌ايستادند و قنوت مي‌كردند و همان ايستاده كه نماز شروع شده بود، تمامش مي‌كردند. همين را گفتم؛ «يك ركعت، ايستاده!» انگار اين يكي را اشتباه جواب دادم كه بنده خدا كمي من‌من كرد و رفت سراغ سوال بعدي...

- طرفدار كدام گروه سياسي هستي؟

سريع گفتم تا به حال اصلا كار سياسي نكرده‌ام و علاقه‌اي هم ندارم. گفت «به هر حال به يك حزب و جناح كه تعلق خاطر داري» آمدم حرف بزنم كه سوالش را طور ديگري مطرح كرد.

- در جريانات انتخابات حق با كي بود؟

نگاهي به سوئيچ‌هاي ماشين كه توي دستم بود انداختم و كمي فكر كردم كه مرد گفت «خب...» سرم را بالا آوردم و برايش توضيح دادم «خب معلوم است ديگر... حق با آقاي احمدي‌نژاد بود؛ اصلا وقتي موسوي انقدر كوته فكر است كه هنوز هيچي نشده ادعاي تقلب را مطرح مي‌كند معلوم است كه مي‌خواهد يك آشوب و جنجالي درست كند» مرد به نشانه رضايت سرش را تكان داد و سوالاتش را از اين حالت خارج كرد و پرسيد:

- مي‌داني اگر بخواهي اينجا خدمت كني بايد آموزشي‌ات را در اردكان يزد بگذراني و تازه هرشب روي اين دكل‌ها نگهباني بدهي؟

گفتم نمي‌دانستم اما الان كه گفتيد فهميدم، مشكلي نيست. مرد از جايش بلند شد، با من دست داد و گفت براي تست پزشكي و بدني تماس مي‌گيريم كه بياييد، آمدم خانه... خانه خودمان نه، خانه مهدي اينا!


پي‌نوشت: خدايا منو ببخش... همين!

ماجرای من و دخترک! 0:51 قبل از ظهر

به خدا من خودمم!

فکر کنم این شکلی بود!

یک ماجرایی درست روز بعد از آپ قبلی برایم اتفاق افتاد که اینجایم مانده بود بنویسمش، ولی دلم نیامد پستم را خراب کنم؛

شبی از شب‌های خدا که اتفاقا لیالی قدر هم بود داشتم می‌رفتم سر تمرین نمایشم... کنار خیابان نشسته بودم توی ماشین ـ که استثنائا ماشین حاج آقا هم بود و از آن گران‌ها ـ که یکباره دیدم دختر خانمی خوش بر و رو و زیبا در را باز کرد و کنارم نشست! نگاهی به صندلی عقب انداخت که مهدی نشسته بود و گفت: «اه... شما که 2نفرید!» من که کم کم شیطان رجیم به جلدم وارد شده بود، گفتم «خب باشیم، نمی‌خوایم بخوریمت که، رفیقمه دیگه»

بنده خدا چیزی نگفت و نشست، اما تا اینکه نفر بعدی که برای پول برداشتن از عابر بانک پیاده شده بود وارد ماشین شد، دختر خانم فرار را بر قرار ترجیح داد و رفت. اما من که فکر کردم بد نیست تفریح شبانه‌ام جور شود دنبالش رفتم ـ البته بدون مسافرانم ـ و سوارش کردم.

دختر تا نشست گفتم «اسمت چی بود؟» به حالت تعجب نگاهم کرد و گفت: «یعنی چی؟» گفتم «یعنی چی نداره دیگه! تو مگه اسم نداری؟ می‌خوای هو صدات کنم؟» دخترک نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت و گفت «مگه تو خودت نیستی؟» سرم را خواراندم و گفتم «والا خودمم؛ خود خودم!»

دخترک هیچی نگفت و رفتیم. کمی که حرکت کردیم گفت «منو می بری یه جای خلوت؟» استغفر الله! شب احیا و وفات حضرت علی(ع) ببرمش جای خلوت چه کارش کنم؟ به‌ش گفتم «واقعا الان جای خلوتی ندارم»

باز دوباره انگار که چیزی یادش آمده باشد گفت: «اما به خدا تو خودت نیستی!» گفتم «تو یا منو مسخره کردی یا خودت مسخره‌ای» دختر انگار که از حرفش پشیمان شده باشد گفت «آخه تو موهات تا کمرت بود!!!» گفتم «بشین دختر جان! من که دفعه اول تو رو می‌بینم تو هم همینجور! آخه موهای منو از کجا دیدی؟» باز دوباره به حرفش مصمم شد و گفت: «بابا تو عکسی که فرستادی!»

خواستم حرف بزنم که پلیس از کنارمان رد شد و دختر که انگار سابقه این جنگولک بازی‌ها را نداشت نفس راحتی کشید و من گفتم: «آخه من کی به تو عکس دادم؟ من حتی اسم تو هم نمی دونم» گفت «اسمم؟» گفتم «خب آره دیگه مثلا اسم من مسعوده، اسم تو چیه؟» یک دفعه انگار که برق 3فاز به‌ش وصل کرده باشند گفت «اسم تو مسعوده؟» گفتم «خب آره» گفت «دیدی گفتم تو خودت نیستی! نگه دار» گفتم «چت شد؟» گفت «اصلا کی به تو گفت منو سوار کنی؟» گفتم «گلاب به روت من گه خوردم، اگه کسی رو سوار کردم! خودت پریدی تو ماشین» دختر کمی مظلوم‌تر شد و گفت: «تو رو خدا نگه دار، من اشتباه کردم فکر کردم تو خودتی»

ماشین را زدم کنار و دختر پیاده شد و سریعا تلفنش را برداشت تا به آن فلک زده‌ای که چند دقیقه دیرتر از من رسیده بود به آنجا، بگوید که چه دسته گلی به آب داده، من هم که برای خرید سیگار دوباره به محل جنایت (محل سوار شدن دختر) برگشتم دیدم یک آقا پسری با دوستش ایستاده، همینطور که با تلفن صحبت می‌کند ماشین من را با انگشت نشان می‌دهد و فریاد می‌زند: «خودشه ها!»

چشمتان روز بد نبیند، با خودم گفتم اگر به جلو بروم که شاید با ماشین دنبالم کنند. برای همین گذاشتم دنده عقب و چیزی حدود 2کیلومتر با سرعت تمام همینجوری عقبکی رفتم! از شما چه پنهان اصلا گواهینامه‌ام را هم به خاطر دست فرمان حرفه‌ای در دنده عقب رفتن گرفتم!

خلاصه اینکه فرار کردم و خودم را به محل تمرین رساندم و دیدم بازیگرم منتظرم ایستاده، ازش پرسیدم «خوب به‌م نگاه کن ببین من خودمم؟»  طفلک نفهمید چه می‌گویم خیره شد و به من و گفت: «بعید می‌دونم تو خودت باشی!» اما شما باور نکنید «به خدا من خودمم!»


پ.ن1) آن کس که صندلی عقب نشسته بود البته بدش نمی‌آمد دخترک سوار شود فقط نمی‌دانم چرا وقتی سوار شد رنگش عوض شد و سرش به سمت پایین خم؟

پ.ن2) حقیقتا جای خلوت داشتم، خوبش هم داشتم... اما حیف که اسلام دست و پای ما را بسته بود! شب قدر و ...؟!

پ.ن3) انصافا من از اون پسره که منتظرش بود خوش تیپ‌تر بودم ها! مطمئنم دخترک پشیمان شده که چنین انسان خوش‌تیپی (من) را از دست داده و سراغ آن‌ها رفته!

پ.ن4) تا 2روز ذهنم مشغول بود که دخترک کجاست؟ البته تا حدودی شک ندارم که همان شب الحمد و قل‌هوالله‌ش را آن 2نفر خوانده بودند!

پ.ن5) به دلیل مسائل امنیتی اسم نفر سومی که باعث فرار دخترک شد را نخواهم برد!

پ.ن6) پست بعدی بعد از اختتامیه جشنواره نمایشنامه‌خوانی و شاید خبرهای خوب...


تسلیت 0:54 قبل از ظهر
خدایش بیامرزد
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: | لينک ثابت