تبليغاتX
دست نوشته های یک روزنامه نگار آماتور
... و او هم رفت 12:36 بعد از ظهر

جدیدترین پیامک صبح جمعه؛

آشفتگي هاي حميد هامون با مرگ شكيبايي پايان گرفت

            شکیبایی در آغوش استادش آرمیده، با آن لبخند همیشگی اش!

دیشب که طبق معمول تلفن همراهم را روی ویبره و زیر بالشتم گذاشتم تا از پیامک های جدید غافل نباشم! فکر نمی کردم که جدیدترین پیامک صبح جمعه ۲۸تیرماه خبر فوت خسرو شکیبایی باشد، کسی که هنوز هم حوصله و شاید ظرفیت دیدن هامونش تا انتها را پیدا نکردم، اول باور نکردم و گوشی ام را به گوشه ای پرتاب کردم ولی کم کم صدای اخبارگوی شبکه خبر در گوشم پیچید که «خسرو شکیبایی بازیگر پیشکسوت سینما، تئاتر و تلویزیون دار فانی را وداع گفت»...

                       خسرو شکیبایی در دوران سربازی

گفتم که هنوز هم انقدر ظرفیت پیدا نکردم که یکبار هامون را تا انتها ببینم، ولی حالا مصر شده ام که حتما نگاهش کنم. اتوبوس شب، کاغذ بی خط و خیلی های دیگر را با شوق تا انتها دیده ام ولی این یکی و رئیس را هنوز تمامش نکردم، حالا شماره سیصد و هفتاد و دوم ماهنامه فیلم را دستم گرفتم و به چهره سرد او در اتوبوس شب نگاه می کنم، می ترسم اشک بریزم که مبادا خواهرم مصخره ام کند ولی نقل این حرفها نیست، رفتن او اشک ریختن هم دارد... حالا هم اشک می ریزم هم بلند گریه می کنم و هم هامون را نگاه می کنم، هرکه دوست دارم مصخره ام کند! به این فکر می کنم که آخرین بار کمتر از دو هفته پیش در جشن منتقدان سینمایی سرحال و شاداب دیدمش، حالا هم که به عکس بالا نگاه می کنم یادم می آید که کسی که شکیبایی در آغوش او آرمیده الان روی تخت بیمارستان آرام گرفته از این می ترسم که او هم... و من همچنان می گریم!


پ.ن؛ حالا که نوشتنم تموم شده خواهر کوچکم با هیجان به اتاقم دویده و می گه: داداش می دونی چی شده؟! خسرو شکیبایی مرده، به جان خودم راست می گم، الان تلویزیون داره نشونش میده، اِ... چرا چشمات قرمزه شده داداشی؟!
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: فرهنگي هنري | لینک ثابت |

یادداشتی بر سه در چهار 2:10 بعد از ظهر

همیشه وقتی قراره نوشتن یک مطلبی رو شروع کنم به این مسئله معتقدم که حتما نباید به جهت امواج رودخانه حرکت کرد، برای همین هم موقع نوشتن نقد یک فیلم چندان به سایر دیدگاه های ارائه شده درباره اون توجهی نمی کنم، این بار هم هنگام نوشتن نقد سریال «سه در چهار» یکم فکر کردم و با نگاه شخصی خودم شروع به نوشتن کردم، برای اولین بار بود که بازتاب نوشته خودم رو به عینه می دیدم، چون بعد از چاپ این مطلب در شهرآرا تعداد زیادی تلفن به دفتر نشریه و بیشتر از اون به همراه خودم زده شد و هرکس صحبتهایی کرد، عده کثیری به من فحش دادند و با استناد به قسمتی از نوشته اون رو بی احترامی به پدرها قلمداد کردند و عده کمی هم بابت این نقد از من تشکر کردند، حالا شما بخونید و قضاوت کنید که آیا در این نوشته به کسی بی احترامی شده و یا حرف ناحسابی گفته شده...؟! ضمنا توجه داشته باشید که مدیر مسوول محترم تیتر مطلب رو به «۳آشپز و چه آشی!» تغییر داد!


یادداشتی بر «سه در چهار»؛

این آش خوردن ندارد!

                  نمایی از سریال

برای کسانی که پیگیر سریال های تلویزیونی هستند، شاید «سه در چهار» گزینه مناسبی برای تماشا باشد و البته نه برای بینندگان حرفه ای سیما که به راحتی قوه تشخیص ضعف و قوتشان به کار می افتد!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: فرهنگي هنري | لینک ثابت |

گفتگو با امیر حسین مدرس 8:48 بعد از ظهر

پیشاپیش بابت تیتری که زدم عذرخواهی کنم، چرا که حتما شما هم قبول دارید که تیتر زدن برای هر نشریه ای مقتضیات خاص خودش رو داره، حالا بماند که همین تیتر هم عوض شد، همونطور که سه سوال مصاحبه که انتقاد مدرس از ورود مجریان جوان به سیما بود هم توسط سیاستگذاران «جام جم» سانسور شد، نکته سوم اینکه نمی دونم چرا وقتی اسم مدرس رو در گوگل سرچ می کنم، انقدر خضعبلات تحویلم می ده؟! و واسه همین عکس جالبی پیدا نکردم، این عکس هم عکس چاپ شده در روزنامه است و آخرین نکته عذر خواهی بابت تاخیره که پس از دو هفته که گذشته از چاپ یادم اومده تا رو وبلاگ بذارمش...


گفتگو با «امیر حسین مدرس» مجری جوان صدا و سیما؛

رسانه جایگاه مهمی در فرهنگ سازی دارد

                                                                        •روزنامه جام جم

عکس از ساتیار امامی

دقیقا با همان لحن كلام و استيلي كه در كسوت مجري حاضر مي شود پاي مصاحبه مي نشيند و اگر غير از اين باشد مصداق همان چيزي است كه خودش اسمش را مي گذارد «ادا در آوردن»! مجري جوان و خوش صحبت صدا و سيما كه تا مدتي انگ حضور بي رويه در برنامه ها را به او مي زدند، حالا با وسواس بيشتري روي صندلي اجرا مي نشيند. «امير حسين مدرس» اين بار هم با همان سختگيري هاي كاري، پذيرفته تا يكشنبه شب‌ها روي صفحه جادويي حاضر شود و مجري برنامه اي باشد كه براي مردم مسائلي را مطرح مي كند كه شايد تا حالا بي سابقه بوده است، او خيلي خوب توانسته برنامه پر سر و صداي «چراغ خاموش» را در كمال آرامش و احترام حفظ كند كه خودش اين را فن اجرا مي داند و به خاطر عدم رعايت همين فن توسط عده اي، احساس چندان خوشايندي نسبت به حضور مجريان جوان در سيما ندارد. سوالات ما هم قرار بود حول محور «چراغ خاموش» باشد، ولي در ميانه راه به خاطر همين صحبت ها بحث به جاهاي ديگري كشيده شد كه علي رغم پراكندگي سوالات خواندنش خالي از لطف نيست. نكته جالب اين گفتگو اينجاست كه چون تلفن همراه مدرس هميشه روي منشي است و خودش هم قبول دارد كه ارتباط گرفتن با او از سخت ترين كارهاي ممكن است، ما مجبور شديم تجربه سخت و البته جالب مصاحبه با او را بپذيريم و ساعت يازده و نيم شب زير يك پل متروكه، در يك اتومبيل تاريك با او به گفتگو بنشينيم، متن زير حاصل همين حضور يك ساعته در جايي بود كه تنها روشنائيش نور تلفن همراه من بود!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: فرهنگي هنري | لینک ثابت |

قطعه هنرمندان 5:49 بعد از ظهر

دو ساعت حضور در قطعه هنرمندان؛

ای خاک اگر سینه تو بشکافند...

آخرین روز حضورم در پایتخت را می خواهم برای خودم باشم، چرا که این چند روزه انقدر عرق ریخته ام که بزرگترین آرزویم یک هواخوری درست و حسابیست! تصمیم می گیرم صبح زود از خواب بلند شوم و سری به بهشت زهرا(س) بزنم، برای همین صاحبخانه را سیخ می کنم که او هم با من همراه شود، صبح به اتفاق «علیرضا» و «میکائیل» دوستش به سمت جاده قم حرکت می کنیم. به جز پدر علیرضا کسی را در بهشت زهرا نداریم، پس بلافاصله می خواهم که به قطعه هنرمندان برویم، با پرسش های زیادی بالاخره به تابلویی می رسم که روی آن نوشته شده

                                                «قطعه هنرمندان»

             تابلوی ورودی قطعه هنرمندان

وارد که می شوم می بینم سر یکی از قبرها خیلی شلوغ است، بی درنگ به سمتش می روم، بله... مقبره «مرحوم محمدعلی فردین» است، یک گروه که من اسمشان را «عشق فردین» گذاشته ام دور قبر جمع شده اند و ترانه های فردین را باهم می خوانند، مراسم خوانندگی که تمام می شود هم دور هم می نشینند از خاطراتشان با فردین تعریف می کنند، آخر اکثر آنها بزرگترین افتخارشان این است که یک بار مرحوم را از نزدیک دیده اند، از لابلای صحبتهایشان می فهمم که پنجشنبه ها هم دستگاه ویدئو پخش اینجا می آورند و فیلمهای فردین را تماشا می کنند! از کنارشان رد می شوم... بیش از نیمی از صاحبان مزار را نمی شناسم چون به جز هنرمندان، فرهیختگان دیگری مثل اساتید دانشگاه و مترجمان هم میانشان دیده می شود، افسوس که سر هر قبری می رسم انگار هیچ کس زیر این خاک نیست، آن چنان غبار روی آنها نشسته که معلوم است دست کم طی یک ماه گذشته هیچ کس به دیدارشان نیامده، از «اسماعیل داور فر» که از آخرین هاشان بود تا «جهانگیر فروهر» که شاید از اولین ها باشد... ادامه مطلب را ببینید تا متوجه شوید که در قطعه هنرمندان بهشت زهرا چه می گذرد؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: فرهنگي هنري | لینک ثابت |

كاش تهران هنوز طهران بود! 10:12 بعد از ظهر

اینجا تهران است... من هستم، خدا هست و ميليونها اتومبيل كه با بوق هاي مكررشان اعصاب راحت را از تو گرفته اند، دارم ديوانه مي شوم، از آمدنم پشيمانم ولي به اين اميد دارم كه فردا بازمي گردم، تا حدودي پشيمان شده ام كه زندگيم را به اينجا منتقل كنم ولي همچنان مصر هستم به اين كار، به همين زودي... 
          كاش تهران هنوز طهران بود!
در ضمن گزارش ها و خبرهاي جالبي هم دارم كه نوشتنش در مجال اين كافي نت گران قيمت نيست، به مشهد كه رسيدم كاملا توضيح ميدهم كه در جشن منتقدان چه گذشت و يا چرا چهار مامور گشت ارشاد يك دختر را در ايستگاه مترو ميرداماد مثل سگ زدند و دخترك بيهوش شد و توضيح مي دهم كه در موزه سينما چه گذشت، البته اين آخري با كلي عكسه... منتظر باشيد!


بازی وبلاگی 0:27 قبل از ظهر

روزی که داشتم با مهندس پژمان مصاحبه می کردم، یک اتفاق جالب افتاد، بعد که فکر کردم دیدم تا حالا تو مصاحبه هام از این دست اتفاقات زیاد بوده، با خودم گفتم حتما برای همه بوده چیزهایی بوده که اون مصاحبه رو به گفتگویی خاطره انگیز بدل کرده، واسه همین بد ندیدم که همه خبرنگارها رو به یک بازی وبلاگی که الان تو این دنیای مجازی تا حدودی رسمیت هم پیدا کرده دعوت کنم و اون اینه که هرکسی بیاد و خاطره انگیزترین مصاحبه اش رو بنویسه و بگه که چرا اون مصاحبه براش جالب بوده؛

 

* شما هم تو ادامه مطلب بخونید و خودتون بنویسید...


ادامه مطلب

روز مادر مبارک! 3:28 بعد از ظهر

داد معشوقه به عاشق پیغام       ***       که کند مادر تو با من جنگ                   

نگـاه غضـب آلــوده زنــد      ***        بر دل نازک من تیر خدنگ                

مادر سنگ دلت تا زنـدست      ***      شهد در کام من و توست شرنگ     

گر تو خواهی به وصالم برسی    ***     باید این ساعت بی  خوف و درنگ       

روی و سینه تنگـش بــدری    ***      دل برون آری از آن سینه تنگ   

         

عـاشـق بـی خـرد ناهنـجار      ***     نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ      

رفت و مادر را افکند به خاک     ***       سینه بدرید و دل آورد به چنگ       

قصد سر منزل معشوقه نـمود    ***        دل مادر به کفش چون نارنگ      

ازقضا خورد دم در به زمیــن     ***        و اندکی رنجه شد او را آرنگ        

آن دل گرم که جان داشت هنوز ***         اوفتاد از کف آن بی فرهنگ      

از زمین باز چو برخاست نمود     ***           پی برداشتن دل، آهنگ 

آه دست پسرم یافت خراش * وای پای پسرم خورد به سنگ

نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: اجتماعی | لینک ثابت |

گفتگو با شهردار مشهد 3:42 بعد از ظهر

گفتگوي اختصاصي «نخست» با شهردار مشهد؛

رفع برخي مشکلات از اراده ما خارج است

اوايل سال 86 بود كه «مهندس سيد محمد پژمان» بر منصب شهرداري مشهد تكيه زد و سكان مسؤوليت اين كلانشهر مذهبي را به دست گرفت، شهردار مشهد از زماني كه سمتش در استانداري را وداع گفته و به ساختمان بزرگ شهرداری پا گذاشته قدم هاي بزرگي در راستاي تبديل مشهد به شهر ملي برداشته است، البته خودش همانقدر كه از فعاليت خودش و همكارانش در اين زمينه رضايت دارد به همان اندازه هم انگيزه براي بهتر شدن در خود مي بيند و دائما با اشاره به اين فعاليتهاي گسترده صورت گرفته، هنوز آنها را ناكافي مي داند، «مهندس پژمان» كه خضوع و فروتني از شاخصه هاي شخصيتي اوست در ظهر يك روز كاري ميزبان مدير مسؤول، عكاس و خبرنگار »نخست» بود، گفتگوي زير حاصل اين ملاقات يك ساعته با كسي است كه شايعه استاندار شدن او هم به گوش مي رسد، خودش كه اين خبر را نه تاييد كرد و نه تكذيب!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: سياسي | لینک ثابت |

تسلیت 3:9 بعد از ظهر
 
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: | لینک ثابت

گفتگو با محمد رحمانیان 1:41 بعد از ظهر

دوباره تشکر، دوباره از احسان رحیم زاده! خوشبختانه مصاحبه ای که می خونید تک وتنها صورت گرفت و غیر از من کسی پاش نبود نتیجتا هیچ بنی بشری نمی تونه ادعا کنه که سوالاتش استفاده شده، نکته دوم اینکه دوستانی که ضمن ابراز لطف به اینجانب قصد پشت پا زدن رو داشتند در جریان باشند که موفق نشدند و همینطور که ملاحظه می کنید این گفتگوی من هم چاپ شد، خودم بارها به دوستان توصیه کردم که وبلاگ نباید مکانی برای ابراز خصومتهای شخصی باشه و امیدوارم این آخرین پست اینجورکی باشه!


گفتگو با «محمد رحمانیان» نویسنده و کارگردان برجسته تئاتر؛

یک سروگردن از تئاتر غرب بالاتر هستیم

                                                                                         روزنامه جام جم

                                      عکس از مهدی بلوریان

همیشه در عالم هنر افراد انگشت شماري هستند که نامشان مي تواند تضمين موفقيت نسبي یک اثر هنری باشد، نامی که شاید اصلا مردم به خاطر همین به تماشای آن اثر می نشینند. «محمد رحمانیان» هم از همین افراد است که تا به حال تک تک آثار او چه تلویزیونی و چه در عرصه هنرهای نمایشی با اقبال بالاي هنر دوستان روبرو شده است. او نمایشنامه نویسی را با متن «سرود سرخ برادری» آغاز کرد و از همان سال تا الان به استثنای 9سالی که ممنوع الکار بود به طور مداوم فعالیت داشته است. آخرین کاری که از رحمانیان در تلویزیون پخش شد مجموعه نمایشی «توی گوش سالمم زمزمه کن» بود که در اوقات استراحت ظهرگاهی، مهمان خانه های مردم شده بود و آخرین اثر او در عرصه هنرهای نمایشی نمایش «عشقه» بود که سال گذشته روی صحنه رفت. در سینما هم کم و بیش فعالیت نویسندگی دارد اما خودش می گوید که علاقه ندارد زورکی سینمایی شود! مدتی هم هست که او را به عنوان کارشناس حوزه نمایش برنامه «دو قدم مانده به صبح» می بینیم. «محمد رحمانیان» علی رغم مشکلاتی که شکستگی پایش برایش بوجود آورده بود، در گفتگویی یک ساعته با ما حاضر شد که حاصلش را می خوانید؛


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مسعود حکم آبادی | موضوع: فرهنگي هنري | لینک ثابت |